English French German Italian Portuguese Russian Spanish
نظريات كيوان قزوينى‏
نوشته شده توسط نورالدین چهاردهی نقل از: کتاب اسپریتیزم (علم ارتباط با ارواح) اثر نورالدین مدرسی چهاردهی تنظیم و ویرایش مسعود رضا مدرسی چهاردهی – انتشارات آفرینش – تهران سال 1387 ش   
دوشنبه ، 27 مرداد 1393 ، 02:12

شماره مقاله715

كيوان قزوينى چون در علوم روحى استاد مسلم بوده و گفتار حضرتش سنديت دارد لذا نظرات ايشان ذكر مى‏شود.

در كتاب عرفان نامه تصنيف (كيوان قزوينى) در حاشيه صفحه 338 مرقوم داشته‏ اند: خواب‏ها كه در كتب صوفيه بسيار است در صورت صدق همانا در اثر عقائد راسخه در ذهن خواب بيننده است نه آنكه از خارجِ وجود خواب بيننده است و چيزى به او القاء شده باشد، پس خواب حجت نيست و فرقى با خيال در بيدارى ندارد.

[در مورد خواب، رؤياهاى عامه مردم تحت تأثير عوارض و عوامل دنياى خاكى بوده لذا نتوان به اين خواب‏ها صحه نهاد:  چ‏].

كيوان قزوينى در باره روح در فصل دوم عرفان نامه چنين فرموده ‏اند:

حقيقت بشر جان است نه تن، تن آلت كار و تكميل و ظهور جان است پس جان بايد آلوده به دنيا نشود و آلايش تن مضر نيست.

و دنباله سخن را در اين باب در صفحه 200 نوشته‏اند: از فعل مطلق همان تَعَيّن اول صادر گشته بود و ديگر هيچ تَعَيّنى نبود و آن تَعَيّنِ اول همان جان انسان است پس انسان است و بس كه مى‏تواند سير نزولى وجود را به صعود آورده ختم نمايد و دايره امكان را تمام كند، و معاد را به مبدأ رساند و كثرت را تبديل به وحدت نمايد و اين توحيد در قوه غير انسان نيست.

اينك گفتار (كيوان قزوينى) را كه در عرفان نامه در صفحه 260 در مراتب غيب و شهود فرموده‏اند نقل مى‏كند:

غيب مطلق كه آنجا نه مبدأ است و نه منتها، نه او مربوط است به مرتبه‏اى و نه مرتبه‏اى به او مربوط و مرتبه ناميدنش به تسامح است. وقتى كه راه ظهور باز شد با حفظ وحدت ذاتى باز مى‏شود كه يك ساقه ظهور مى‏كند كه نماينده و تختگاه مرتبه غيب الغيوب است از حيث مضاف تنها، پس شاخه‏ها از آن ساقه مى‏رويانند كه نماينده جهت كثرتى است كه در وحدت مندرج بود و وحدت براى آنها مهيا بود پس شاخه‏ها نماينده الغيوب‏اند كه مضاف اليه (غيب) است و آن يك ساقه نسبت به مرتبه غيب الغيوب كه ريشه است اول مقام شهود است و صادر اول و برزخ البرازخ و حجابت عظما و نقابت كبرا است.

كيوان قزوينى در صفحه 279 در باب روح نوشته‏اند: جان هر چيز به ويژه جان بشر كه سايه‏هاى مختلف جان بزرگ‏اند.

در صفحه 280 فرموده‏اند: صفات اول ظهور جان و افعال منتها ظهور جان است.  جان بزرگى هست كه شروع به كار و ظهور نموده و همه جان‏ها آلات كار اويند.

[هندوها به روح كيهانى تعبير مى‏كنند:  چ‏].

در صفحه 281 مى‏نويسند: ظهور صفات جلال و جمال و اسماء لطيفه و قهريه كه فيض اقدس و عالم اعيان ثابته است همان تجلى و تابش جان منبسط است.

در صفحه 281 در باب دور و كور نوشته‏اند: پس از تكميل نوع بشر كه مقصد خدا (جان منبسط) است بساط برچيده مى‏شود تا كى دوباره پهن گردد.

پس ظهور صفات از جان بشر نماينده فيض اقدس است. و ظهور افعال نماينده فيض مقدس است.

كيوان قزوينى در كتاب شرح رباعيات خيام مطالب عاليه فلسفه و عرفان را به رشته تحرير در آورده‏اند.

در صفحه 226 نوشته‏اند: جان است كه مجرد محض است، نه ديده مى‏شود و نه مركز معين دارد، مگر در قواى دماغيه كه ظاهرتر است و معلوم نيست كه جان به قواى دماغيه بيشتر علاقه دارد يا آنكه چون دماغ مبدأ حس و حركت است و حساس‏تر از همه جا است خصوص معانى را كه ادراك تام مى‏كند پس جان را بهتر ادراك مى‏كند كه نظر به هر عضو او ادراك مى‏كند سپس مشتبه مى‏شود به اينكه جان در دماغ بيشتر و ظاهرتر است پس معلوم شد كه جان غيب مطلق است و قواى غيب مضافند و جسم شهود محض‏اند.

وجود كل عالم كمتر از وجود انسان نيست والا مزيت جزو بر كل لازم آيد و آن محال است. جان انسان تعددناپذير است و اين جان نسبتش به همه جا و نسبت همه جا به او يكسان است و فرمانده كل قواى به اراده و مشيت است نه به قول و فعل و مالك هستى همه قواى به نظر اراده كه اگر اراده او از يك قوه يا همه قواى قطع شود ديگر قواى هستى او فعاليت ندارند.

همين جان يگانه را حق و خدا و الله و تارى و بوغ گويند. هر كس به زبان خود لفظى مى‏گويد كه مرادش جان بزرگ يگانه عالم است.

و توان طبيعى را معذور دانست كه در نظر باطن بينى قاصر بوده و برتر از طبيعت كليه كه ما آن را يكى از قواى عامله عالَم دانيم كه فرمانده قواى جزئيه تمام اجسام است، جانى تصور ننموده قواى متعدد طوليه و عرضيه كه كليات آنها سه طبقه است: عقول و نفوس و طبايع كه به فارسى فرشته و به عربى ملائكه نامند كه مدير تمام اجسام افلاك و عناصر و مواليدند به تسخير جان يگانه و بالذات ناپيدايند و به آثار پيدا، چنان كه اكثر آنها را نتوان انكار نمود و اگر كسى انكار كند از اشتباه لفظ است يا از خطاء در تطبيق مفهوم به مصداق.

در صفحه 285 در مورد عود ارواح متذكر شده‏اند: كه اگر شخصى به فعليت نرسيده بميرد كه او كشته شده است يعنى پيش از اجل حقيقى كه به معنى تبدل استعداد به فعليت است به ناكام مرده است (و نمى‏آيد باز) براى آنان است كه استعداد آنها باطل شده باشد كه دوباره آمدن بى‏ثمر است.

و حكيم حق تعالى عمل لغو نمى‏كند اما آنان كه هنوز استعداد آنها باقى است شايد دوباره آيند اما نمى‏فهمند كه دوباره آمده‏اند تا تلاش در عمل كنند و خطر آن نقالات عمر اول باز هست مگر بارقه عنايت خاصه بر او بتابد.

در صفحه 286 فرمودند: روح پيش از بدن بوده با تعين روحانى و حدوث جسمانى ندارد و پس از مرگ نيز باقى خواهد بود با تعين روحانى و غنا از جسم.

در صفحه 287 نوشته‏اند: هماره نوع جهان باقى است به چرخيدن، اما شخص جهانيان فانى‏اند به جذب ملكوت گم شده‏ها و اجزاء خود را مانند جذب كل جزء را،  پس در هر فنائى و مرگى دو خير و بازگشت به وطن است زيرا تن به بسائط باز مى‏گردد و جان به ملكوت و هر دو بچه گم گشته به دامن مادر خود مى‏افتند. توان گفت عقل آفرين كلمه است يعنى آفريننده عقل و اول كسى كه خدا را به (واهب العقل) ناميد شيخ ابوعلى سينا بود.

در صفحه 290 فرموده‏اند: كهن، اشاره به قديم زمانى بودن نفس ناطقه است بلكه قديم دهرى نيز زيرا كه عالم انسانى برتر از ملكوت است ملكوتى به معنى خاص كه فروتر از جبروت است. و دهر ابد بقاء اين ملكوت است اما ملكوت به معنى عام همه عالم غيب است در مقابل مُلك كه شهود باشد.

در صفحه 302 گفته‏اند: دنيا كه قواى فلكيه و بدنيه باشد تو را رها نكرده‏اند تو آنها را رها كن و خود را از احتياج به آنها بِرَهان به پيدا كردن قواى روحانيه خودت كه جان را نيز قوت‏ها است و اين قواى تن نازله و نماينده آنهايند كه به معنى غايت باشد.

در صفحه 307 نوشته‏اند: مردن را مى‏توان دليل گرفت بر غريب بودن بشر در اين عالم و بودنش از جنس عالَم ديگر كه ملكوت نامند و چون غريب است پس براى يك كار آمده بايد آن كار را انجام دهد و علم همين دانستن و كردن است.

اينك به كتاب ميوه زندگانى تصنيف كيوان فزوينى رو آوريم. اين كتاب حاوى پنجاه فريده است كه مباحث عاليه فلسفه و عرفان را دربر دارد و با شرح رباعيات خيام در يك مجلد با چاپ سنگى اولين اثر حضرت استادى است كه منتشر شد.

اغلب علماى معرفت الروح براى بعد از مرگ زمان قائل نيستند و گويند دنيا و عالم هستى قديم است. مفهوم اين سخن آن است كه هميشه خدا بوده و عوالم هستى نيز بوده است.

فلاسفه شرق زمان را در دنياى خاكى اعتبارى دانند.

مرد آسيا (كيوان قزوينى) در صفحه 14 «ميوه زندگانى» فرمايد: جزء الجزء زودتر از جزء متبدل مى‏شود و هكذا تا مى‏رسد به اجزاء صغار كه به محض وجود منعدم مى‏شوند و اتصال وحدانى محسوس و مريب است مانند زمان و اجزاء زمان.

زمان كه ظرف وجود اجسام و مدت بقاء نوع و هيئت آنها است منقسم مى‏شود متنازلاً به قرن‏ها و سال‏ها و روزها و دقيقه‏ها تا آنى كه به قدر شمردن دوام ندارد كه تا لفظ يك بگوئى يا تَوَهُم كنى چندين ان گذشته و شماره آنها را به هيچ آلتى نتوان معين نمود مگر به حدس و تخمين.

گرچه در اصل وجود استقلالىِ زمان سخن است و نگارنده طرفدار محققين است و منكر اصل زمان است و الفاظ زمانيه در مقابل معانى موهومه‏اند.

و منشأ توهم ارتباط و تعاقب موجودات متواليه متنوعه و تفاوت نوع موجودات است كه اسم زمان ناميده مى‏شود مانند حركت قطعيه كه امر واحد اتصالى متوهم از حركات مرتبطه متواليه بى انقطاع است بلكه زمان همان حركت قطعيه اجزاء كليه عالم طبيعت است، امرى موهوم است و وجود خارجى ندارد. و دهر حركت قطعيه اجزاء كليه عالم ملكوت است كه ارواح باشند و حكماء، نفوس كليه نامند.

و سرمد حركت قطعيه اجزاء عالم جبروت است كه عقول باشند چه طوليه كه حكماء گويند ده تا است و چه عرضيه كه بى پايان است و تورانى و يونانى به آنها خيلى معتقد و از آنها مستمد بودند به درجه پرستيدن خداى بزرگ و آنها را خداى كوچك مى‏ناميدند.

[استاد بى همتايم مرد آسيا (كيوان قزوينى) در مكتوبات خود مرقومه‏اى به شهر دهكرد جهت آقاى حاج مهدى خان در مقابل پرسش‏هاى وى در مورد (روح و نحوه ارتباط با آن) پاسخ داده‏اند كه عين نامه نزد اين بى مقدار موجود است: چ‏].

كيوان فرمايد روح بعد از مرگ تغيير ماهيت نمى‏دهد همان درجه كه در زندگى متمكن بود پس از مرگ روشن‏تر مى‏شود مانند كسى كه از خانه به صحرا رود اگر دانا نبود يا نابينا بود دانا و بينا نمى‏شود. پس همه ارواح همه چيز را نمى‏دانند تا خبر دهند و آنچه را هم كه بدانند آزاد در اخبار يا قادر بر تفهيم نيستند. زنده‏ها الفاظ و آلت كامله فهم همه چيز را ندارند و راه نجات بشر چنان تنگ نيست كه ارواح به دلسوزى تعيين يك راه نموده، راه‏هاى ديگر را به كلى رد كنند. راه نجات نسبت به افراد و احوال فردِ واحد مختلف مى‏شود.

تاكنون كسى دعوى مكالمه با حضرت مولا (ع) را ننموده، لو فرض دست دهد آن حضرت مجملاتى خواهند فرمود كه فهمش منوط به سليقه است و سليقه‏ها مختلف است پس بالتبع فرمايشات متعدد و متضاد شده به آن انتظارى كه تشنه فهم داشته نمى‏رسد. در آتيه نزديك در شعب روحيه نفياً و اثباتاً مجعولات بى‏حد پيدا شده، جنگ‏هاى قلمى روز افزون رو خواهد داد، توسن‏هاى مختلف‏النژاد افكار بشر جولان‏هاى مستقيم و معوج خواهند نمود، تقريباً اين مسئله تا قرنى عالم گير خواهد شد.

و استعداد مغزها نسبت به ماهيت و بقاء روح مختلف است، هر كه استعداد قوى قريب دارد بايد هم علم بياموزد و هم اعمالى ورد خود سازد تا نتيجه بردارد،  مبذول نيست كه بى تلمذ و بى رياضت بدست آيد.

[اين ناچيز گويد گفتار بالا خود مؤيد اين سخن است كه ارتباط حضرت استادى با روح حكيم سترگ عمر خيام به طريق عملكرد علماى معرفت الروح تجربتى نبوده است. دانشمندان غرب تصور مى‏كنند هر چه از علوم در شرق بوده به دست آورده و به كنه آن رسيده‏اند و مطلبى باقى نمانده كه بدان نرسيده باشند و اين دريافت اشتباه محض بوده زيرا هنوز نيز رادمردان شرق دسترسى به علومى دارند كه نه اسامى آن علوم و صنعت روحىِ آن در كتابى به كتابت آمده و نه گوشى شنيده است. استاد شاگرد را پيدا كرده و تحت سيطره روحى خود در آورده تا سالك را به سلوك سوق دهد:  چ‏].

[اينك به فرازى از عقايد استاد بى‏همال كيوان قزوينى درباره روح برگرفته از نسخه خطى كتاب هزار و يك كلمه مى‏پردازيم:  چ‏].

كلمه «918»

ما آنچه اكنون از جنسِ جان مى‏بينيم جان‏هايى است در بدن‏ها كه حكماء اينها را به سه نام مى‏خوانند:

اول نفوس مقيده مقابل مطلقه و مرسله.

دوم نفوس متعلِّقه يعنى جان‏هاىِ آويخته به تن‏ها.

سيم نفوسِ مُنْطَبِعة يعنى جان‏هاىِ برگشته وارونه نقش بسته مانندِ عكس و مُهر كه به كاغذ بزنند كه آن طورى كه اصلش بوده در لوحِ تن‏ها وارونه افتاده و ما چون انس به همين وارونه‏ها گرفتيم چيزى به خيالِ طبيعى خودمان از آنها مى‏خوانيم و مى‏پنداريم كه از اصل همين بوده.

اكنون بايد تشبيه نمود قواىِ دماغيّه و سلول‏هاىِ مغزِ سرِ هر جانور را به شيشه اجزاء زده عكس كه جذب مى‏كند و به خود مى‏گيرد آن كيفيّت و شكلى را كه در اصل هست كه انتقاش باشد و يا از بابِ تكيّف باشد.

ولى اين تشبيه ناقص است زيرا در نقشِ عكسى اصلش جسمى است داراىِ يك شكل و كيفيّتى و جان روحِ محض است كيفيّتِ جسمى ندارد تا برگردد و در لوحِ مغزِ سر نقش بندد مگر آنكه براىِ جان هم مراتبى قايل شويم كه بعضى‏ها برزخِ ميان جسم و جانند و جانِ محض نيستند، جانِ محض هرگز به تن بر نمى‏گردد و حكم تن را به خود نمى‏گيرد و آنهايند كه ما مى‏خواهيم خودمان را به سبب رياضات تصفيه نموده ترقّى بدهيم و وصلِ به آنها شويم و بالاتر آنكه از جنسِ آنها شويم.

٭٭٭٭٭٭٭

كلمه «919»

ما بيش از اين حسّ نمى‏كنيم كه بدن‏هايى كامل شده و حسّ و حركت و دانش و قدرتى در آنها پيدا شده كه ما حدس مى‏زنيم كه اين حسّ و حركت از يك مبدأ ديگرى است غيرِ خودِ اعضاء، حالا يا اين است كه خودِ تن ترقّى كرده و نامِ جان به خود گرفته و جان چيزِ ديگرى نيست غيرِ تن و به مردنِ تن نابود مى‏شود پس جان مانندِ عرضى است كه قائم به تن است مانندِ عرض‏هاىِ ديگر كه حلول به تن نموده و متّحد با تن شده‏اند و متقوّم به تن هستند و قابلِ تبدّل و زوالند و مرگ عبارت است از زوال و نيست شدنِ آنها.

و يا اين است كه مانندِ فرعِ زائد بر اصل كه تن مى‏ميرد و آن حاصل شده از تن باقى مى‏ماند به يك نحوِ بقايى غيرِ بقاءِ تن،  چنانكه صاحبِ عكس مى‏ميرد و خودِ عكس باقى مى‏ماند.

و اين بقاءِ روح است كه بيشترِ اروپايى‏ها هم معتقدند و جان سابقه وجودى قبل از تن و به غيرِ تن نداشته و از تن پيدا شده، امّا پس از پيدايى قوىّ‏تر و با دوام‏تر و بى‏آفت‏ترِ از تن شده مانندِ آثار باقيه از مؤثّرى كه بميرد و اثرش بماند.

و يا اين است كه به لحنِ اديان و به عقيده بعضِ فلاسفه كه شيخ رئيس از آنها است و در قصيده تائيّه‏اش هَبَطَتِ اِليكَ مِنَ المحلّ الاَرفَع تصريح نموده كه ارواحِ انسانيّه فقط نه حيوانيّه وجود و تعيّنِ جدا داشتند پيش از پيدايشِ تن‏ها به هزاران سال‏ها بى‏تقيّد به زمان و كسى از آنها خبر نداشت تا آنكه به تقدير و تعيينِ خدا هر جان مالِ كدام تن باشد از رتبه تجرّد و غيبِ خود پايين آمده با تن‏ها متّحد شدند و به اين اتّحاد هستند تا مدّتى كه نامش عمر است. بعد به عقب مى‏نشينند و به تجرّدى كه داشتند برمى‏گردند و تن را مانندِ لباسى از برِ خود مى‏كنند و به دور مى‏اندازند امّا از اين بدن اثراتى نيك و بد در جان‏ها پيدا شد كه با جان باقى مى‏مانند و به مرگِ تن معدوم نمى‏شوند و براىِ همين ربودنِ آثارِ باقيه بود كه جان‏ها به بدن‏ها در آمدند و متّحد شدند و لازم داشتند بدن‏ها را براىِ بردنِ آن آثار كه بدونِ اين نمى‏توانستند آن آثار را بيابند. و اين يك نحوِ تكميلى است كه جز با بدن امكان ندارد.

پس بدن مَقْصُودٌ لِلغَيرِ موقّت است براىِ جان و آلتِ كار و كمالِ جان است مانندِ قلم به دستِ نويسنده كه معانىِ نهانى در كلماتِ منقوشه پيدا مى‏شود كه قلم نمى‏فهمد و قابلِ فهمِ آنها هم نيست امّا سببِ وجودِ خارجىِ آنها است و موقّتاً قلم مطلوبِ خيلى لازمِ نويسنده است و پس از تكميلِ نوشتن قلم دور افتادنى است.

اكنون اديان در اينجا سخنى مخصوصِ به خود دارند كه اين قلم دوباره پس از پوسيدن زنده مى‏شود بعَينِه نه بمثلِه و از آن آثارى كه جان به وسيله اين قلم يافته است فايده‏ها مى‏برد خوشى يا درد، و اين زندگىِ دوباره تن را كه عيناً همان باشد حكماء محال مى‏دانند به حكم خرد اما دينداران از حكماء تعبداً اين محال را باور نموده منتظرش هستند و نامش معادِ جسمانىِ شخصى است، روحانى و جسمانى نوعى را خرد هم منكر نيست،  ممكن مى‏داند و فرقِ واقعى ندارد با جسمانىِ شخصى، فقط لفظ، موجبِ اختلاف شده، توده از تصورجسمانى شخصى ناتوان است، پس انبياء هم نظرشان به شخصى نيست زيرا مخاطبشان توده است كه هر چه بشنود شخصى مى‏پندارد.

كلمه «920»

پس سه جا مطلب گير دارد يكى غيرِ تن بودنِ جان از اوّل و آمدنش به تن. دوم بقائش پس از مرگ يا در قالبِ مثالى يا بى‏قالب.

سيم دوباره زنده شدنِ تن و آمدنِ جانِ خودش كه در دنيا داشت نه جانِ ديگر كه خيلى سخن‏ها در اينجا است.

آنگاه بقاءِ ابدىِ بى‏فناء چه در نعمت چه در عذاب و اينجا هم انواعِ سخن‏ها گفته‏اند و خواهند گفت و بعضى قائل به تبعيض شده‏اند كه نعمت را ابدى مى‏دانند و عذاب را محدود موقّت كه خيلى زود تمام مى‏شود و اينجا هم مختلفند.

يكى گويد كه عذاب و معذَّب هر دو معدوم مى‏شوند و اثرى از دوزخ نمى‏ماند.

يكى گويد كه دوزخيان رها شده به بهشت در مى‏آيند به نعمتِ ابدى اما نشانه‏اى در روىِ آنها هست و به پيشانىِ آنها نوشته شده (آزاد شده از دوزخ) كه شرمندگى و نقصِ خوشىِ آنها را فراهم مى‏كند تا هميشه، يكى گويد كه در همان دوزخ با آن آتشِ سوزنده هميشگى مى‏باشند ولى خودشان از جنسِ آتش شده به همان خوشند و درد ندارند.

کتاب اسپری تیسم

نورالدین چهاردهی