English French German Italian Portuguese Russian Spanish
حالات حجت خراسان
نوشته شده توسط نورالدین چهاردهی نقل از: کتاب اسپریتیزم (علم ارتباط با ارواح) اثر نورالدین مدرسی چهاردهی تنظیم و ویرایش مسعود رضا مدرسی چهاردهی – انتشارات آفرینش – تهران سال 1387 ش   
دوشنبه ، 27 مرداد 1393 ، 15:03

شماره مقاله738

در كتاب رياض السياحة تأليف حاج زين العابدين شيروانى (مست على شاه) كه از اقطاب يكى از سلاسل نعمت اللهى است در صفحه 630 نوشته است:  ناصر بن خسرو بن حارث بن عيسى بن حسن بن محمد بن على بن موسى الرضا(ع).

[عده‏ اى ناصر خسرو حجت خراسان را كه از اعاظم فرقه اسماعيليه بود و شعبه ناصريه را بين فِرَق اسماعيليه بنا نهاد از سادات مى ‏دانند، در صورتى كه از نظر محققين مسلم بوده كه وى سيد نبوده است. در تذكره آتشكده حجت را اسماعيلى ندانسته است و مست عليشاه نيز اين داستان مجعول را ذكر نموده چون بعضى از نكات علوم غريبه را دربر دارد، وى به تلخيص آن پرداخته و نظريه خود را شرح مى ‏دهد. علت اينكه در اين كتاب در باره علوم غريبه مطالبى ذكر شده اين است كه اين ناچيز احضار روح را از شعب علوم غريبه مى‏ داند. و علوم غريبه علم مانيه تيزم و هيپنوتيزم را نيز شامل است و بعضى از عاملين علم احضار ارواح در غرب و آمريك و افريقا و شرق از جادوگرى و سحر و ديگر علوم غريبه سود جسته و به آن عاملند. لذا ناگزيرم براى روشن شدن اذهان خوانندگان حقيقت امور را آشكار ساخته تا از بند اوهام رهايى يابند:  چ‏].

شيروانى متذكر شده است: شكل سد در سد كه على (ع) در فتح خيبر خدا او را آگاه كرد.

[مولاى متقيان (ع) نيازى به طلسم سد اندر سد نداشته است كه از علوم غريبه است و درفش ايران طى هزار سال، سالى يك بار يك خانه آن پر مى‏شد كه مفقود گرديد و كاوه آن را يافت و به اتكاى قدرت اين طلسم (سد اندر سد) به ضحاك تسلط يافت و فريدون را به پادشاهى نشاند. اين درفش به درفش كاويانى معروف شد. جريان آن را در يكى از آثارم بيان داشته‏ام و چند هزار سال قبل از ظهور اسلام بوده است:  چ‏].

شيروانى از قول حجت خراسان نوشته است كه ناصر خسرو گويد:

در سن چهل سالگى تسخيرات و طلسمات و نيرنجات را فرا گرفتم و به كتاب قسطاى لوقا كه از حضرت عيسى استماع كرده بود كشف نموده و به حقيقت اين علوم واقف شدم. وزير مصر شدم، قصد قتلم كردند، پسر پادشاه آگاهم ساخت، شبانه با برادر كهترم ابوسعيد بن خسرو علوى به بغداد رسيدم و به خدمت القادر بالله خليفه عباسى رفتم، مرا به رسالت قلاع ملاحده فرستاد. پادشاه ملاحده طالب و جويايم بود. كتاب اكسير اعظم كه تأليف من بود، بنمود و مشكلى را پرسش كرد،  تا طوس مغربى كه از تلامذه من در بابل بود حاضر شد چون مرا بديد نعره‏اى بزد و بيهوش شد. رئيس ملاحده چون مرا بشناخت در كنار خود بگرفت و جميع امور را به من واگذار كرد. خليفه عباسى رسول ديگر بفرستاد، شاه ملاحده تمكين نكرد و مرا نفرستاد، گريختم چون دستگير شدم بند بر من نهاد و دو سال در حبس بودم و تفسيرى بر قرآن براى آنان نوشتم و شغل وزارت را به برادرم ابوسعيد واگذار كردند. لذا خود به دعوت روحانيون مشغول شدم.

به وسيله روحانيون كه مسخرم بودند پادشاه ملاحده را مريض كرده با برادرم از شهر رفتيم. پسر ملك سيصد نفر با ما همراه كرد تا گياهى براى معالجه ملك ببريم. شب ديگر به مريخ ملتجى شدم مريخ فرود آمد و آن ملحدان را به قتل رسانيد.

به نيشابور رفتيم و در مسجد در آمديم، شخصى از ديار مصر مرا بديد و بشناخت و به منزل برد، سى هزار مثقال طلا روحانى حاضر ساخت به وى بدادم با ابوسعيد به بازار آمدم، موزه‏ام را به كفش دوز داده تا مرتب سازد از جانب بازار غوغا برخاست و موزه دوز بر اثر صدا روان شد، پاره گوشتى بر سر درفشى كرده بازگشت و گفت شاگردى از شاگردان ناصر خسرو را دستگير كرده و او را پاره كردند و من اين گوشت به دست آوردم تا با طبخ اين گوشت افطار كنم. من به كفش دوز گفتم موزه به من ده، در شهرى كه شعر ناصر خسرو خوانند نمى‏توان بود. به بلد بدخشان رسيده به خدمت عيسى بن اسد علوى ملك بدخشان رفته وزارت يافتم.

كتابم بدان ديار رسيد. حكيم نصرالله ساورى دانشمند كه اهل سنت بود بر قتل من فتوا نوشت، شب فرار كردم، به قريه سمنگان نزد كلانتر محل رفتم، وزارت پيشنهاد كرد نپذيرفتم. غارى در آن قريه اختيار و طلسمات از بهر دفع دشمن ساختم و بيست و پنج سال به عبادت پرداختم و هر سى شبانه روز يك مرتبه آب و طعام مى‏خوردم. ابوسعيد برادرم خدمت مى‏كرد. سنم به يك صد و چهل رسيد، به برادرم گفتم يا اخ سعيد روحِ من روز جمعه از ماه ربيع الاول هنگامى كه شمس در اسد و قمر در سرطان باشد از بدن مفارقت مى‏كند، مرا به دست خود بشوى و قبر در اين سنگ خاره بركن قبرى آماده خواهى ديد و دو نفر از علماء جن حاضر شوند و بر جنازه من نماز كنند مرا در قبر كن و پادشاه و علما را خبر كن. كتاب مرا كه در علم يونانى است و كتابى ديگر كه در سحريات است بسوزان و قانون اعظم مرا نزد پسر عمم منصور فرست و زادالمسافرين را نزد سيد الحما عيسى بن اسد علوى فرست و كتاب فقه مرا كه دستور اعظم نام دارد به نصرالله قاضى بدخشان ده و كتاب اشعار را به پادشاه كشور ده و بر در غار طلسم سيزده در سيزده ترسيم كن و اين قاروره را بر آن شكل بزن تا بشكند.

ابوسعيد گويد ناصر خسرو در حال مرگ بسيار به خنده افتاد و بعد آب از چشم او روان شد. عرض و طول غار يك صد و شصت و پنج ذرع بود به واسطه طلسم حكيم، غار مانند روز روشن بود و چون قاروره به طلسم زدم، غار به هم برآمد و بعد درب غار نشناختم. شاه و علماء و وجوه مردم به غار آمدند و تعزيه بداشتند.

[اگر به زعم نويسنده، ناصر خسرو اسماعيلى نبود چرا زاد المسافرين در اثبات مسلك اسماعيليه است و ناصر خسرو تأييد كرده است. چون حجت خراسان اواخر ايام حيات خود در بدخشان بسر برده اين حكايت و ديگر داستان‏ها به نام وى ساخته و پراكنده نموده‏اند. و اينكه ناصر خسرو اسماعيلى بوده جاى هيچ گونه ترديد و ابهامى نيست.

اما گويا منظور سازنده داستان آن بود كه از شهرت حجت، بهره جسته و علوم غريبه و تسخير كواكب را مسلم معرفى كند. اين بى مقدار كتابى چاپ هند منسوب به حجت در باب تسخير كواكب برخورد نمودم. در قرون پيش فلاسفه تمام علوم عصر خود را فرا گرفته و كم و بيش به علوم غريبه نيز آشنا بودند و داعيان اسماعيليه براى پيشبرد اهداف خود به علوم غريبه نيز متمسك مى‏شدند.

آيا حجت خراسان مريخ را فرود آورده و مريخ سيصد تن را بكشت، اين خلاف تسخير است. و نيز طلسم سيزده در سيزده چنين اثرى بر آن مترتب نيست و تسخير كواكب درست نبوده بلكه بايد گفت ارتباط با كواكب است مانند تسخير ارواح كه امكان‏پذير نبوده بلكه ارتباط با ارواح است. و براى ارتباط با كواكب تهيه ابزار و خانه‏اى مستقل كه كسى در آن سكونت نكند لازم است، و از اكسير قمرى (نقره سازى) و شمسى (طلاسازى) مشكل‏تر و صعب‏تر است.

در ازمنه قبل تا سى سال پيش معمول بود بالاخص ميان صوفيه و مشايخ و اقطاب، كه به كيمياگرى اشتغال داشتند و در ميان شيخيه و بابيه و بهائيه كيمياگرى را مورد توجه خاص خود قرار مى‏دادند.

مظفر عليشاه كتابى در كيميا به نظم سروده كه به چاپ نيز رسيده است. كاشف دزفولى از بزرگان ذهبيه در غارى قرب مزار سيد على رودبند (جد شاه اسماعيل صفوى) به كيمياگرى مى‏پرداخت و شيخ محمد امانت نيز در بهبهان بدين كار اشتغال داشت. امانت از بزرگان شيخيه بود.

مولوى كتابى در نظم و كتابى در نثر در باب كيميا سروده است. حاج زين العابدين شيروانى (مست عليشاه) در كتاب بستان السياحة فصلى در اثبات كيميا و طلسمات نوشت. و نقطويه اساس اعتقادشان را بر كيميا گذاشتند.

ملاحسين كاشفى از سرسپردگان جامى و از بزرگان نقشبنديه كتابى به نام اسرار قاسمى نگاشت و مفتاحى بر اين كتاب در يك رساله تدوين نمود. اساس مباحث اين كتاب بر پنج اصل است:

كيميا، ليميا، هيميا، سيميا، ريميا، كه حروف اول هر كلمه را گرفته و تمامى آنها را «كُلّهُ سِرّ» مى‏نامند.كيميا در تغيير و تبديل فلزات و ليميا در طلسمات و هيميا در تسخيرات و مانيه تيزم و هيپنوتيزم و سيميا علم خيالات است كه تصرف در خيال افراد كند و ريميا در شعبده است: چ‏].

در كتاب نفائس الفنون تأليف محمود آملى كه هر مبحثى را از آثار يك دانشمند اخذ نموده است، فصولى در اين باب نوشته است.

[اين ناچيز در ايام زندگى خود افراد بسيارى را ديدار كرده كه براى دست يابى به كيميا تمام جوانى خود را به هدر داده و كليه مايملك خود را از دست داده‏اند. يكى از دوستانم مبتلا به سل شد و در عنفوان جوانى درگذشت و فرد ديگرى دو چشم خود را از دست بداد و نابينا شد. اينان نياز مادى نيز نداشتند. و عده‏اى بسيار به رمل و جفر رو آوردند و در نتيجه باد به دست بودند: چ‏].

در كتاب ديوان دين تأليف دانشمند بزرگ حبيب الله نوبخت در صفحه 445 آمده است: آنچه در باره سحر و ساحرى آورده‏اند بيشتر از يهود و طوائف سامى است و در مقابل ايشان مستشرقين يهودى سعى كافى به كار برده‏اند كه جادوئى را توسعه داده و مغان ايران و فلاسفه قديم ايرانى را نيز از اين مقولت برخوردار بشمارند و منشاء آن را نيز از نژاد دو گروه بابلى و آسورى معرفى كنند، اما مهم‏ترين دليلى كه من مى‏توانم اقامه كنم و منشاء سحر و پيدايش آن را از يهود بدانم كلمه جادو است كه ايرانيان وضع كرده‏اند زيرا اين كلمه به معناى جودى است يعنى يهودى‏گرى و اصل كلمه جادوى و گونه اصلى آن (جودو) است كه مركب از جود يعنى يهودى است.

در صفحه 446 دنباله مطلب را به شرح زير نقل كرده‏اند:

جادو يعنى جودى و يهودى كه منسوب است به جود و يهود و جادوگر. پيشه جادوئى و سحر، نخست از يهودان پديد آمده است يا ايرانيان براى نخستين بار اين عمل را از يهودان ديده‏اند. دكتر پلوس و دكتر پارتلز مسير جادوئى را از مدى‏ها و رومى‏ها و يونانى‏ها و مصرى‏ها و آشورى‏ها و كلدانى‏ها را بدين عمل متصف داشته‏اند.

جادوئى در كشورهاى فراعنه و شارستان‏هاى مزوبوتامى و بابلى رواج داشته است و آنها از اقوام يهود آموخته‏اند. آنها كه در طلسمات و نيرنج‏ها و علم منترومندل و هيميا به مطالعه پرداخته‏اند. و ستاره شش پر كه از قديم علامت يهود بوده است.

[توضيحاً بيان مى‏دارد هنوز عده‏اى، جادوگر مطلع را يهودى مى‏دانند، اما اساس اين علوم بين كهنه مصر و كلدانى‏ها و آشورى‏ها معمول بود و يكى از كتب چهارگانه رساله ودا فقط در باب سحر بوده كه هنوز موجود است. و كتابى كه در اين فنون پيش از رساله ودا تأليف شده باشد در دسترس نيست:  چ‏].

[در خوزستان صبى‏ها را (كه شعبه‏اى از مانويت است) استاد مسلم اين فنون مى‏پندارند. جادوگرىِ صبى‏ها را در آثارم ذكر نموده‏ام و در كتاب سيرى در تصوف فصلى به عنوان پرده از روى رازها برداشته مى‏شود، جن‏گيرى و بعضى از كارهاى شيادان را افشاء نموده‏ام. هدف اين ناچيز بيدارى خوانندگان كتبم مى‏باشد و از طرفى چون مانيه تيزم و هيپنوتيزم از علوم غريبه بوده كه در عصر حاضر به صورت علمى در آمده و اساس ارتباط با ارواح مى‏باشد، ناگزير در بحث اسپرى‏تيسم خود را ملزم مى‏داند كه كنه علوم غريبه را كه در عصر حاضر مانند سرطان در افكار و سلول‏هاى مغزى عده كثيرى از افراد اين سرزمين تارهاى خود را تنيده است آشكار سازم: چ‏] .

در مجموعه هشتمين كنگره تحقيقات ايرانى كرمان دفتر سوم در صفحه 949 مقاله‏اى تحت عنوان (نظرى به تفأل و طلسمات) به قلم محمد اسديان خرم آبادى چنين نوشته‏اند: انسان‏هاى اوليه به تدريج با در آميختن جان گرائى و توتم پرستى و رؤياهاى خود به وجود روح انسان معتقد شدند و سعى بر آن داشتند كه با فديه و قربانى ارواح را خشنود سازند، چه به نظرشان روح نياكان در كلان [كلان = بزرگ قوم: چ‏] حضور دارد و در امور زندگان دخالت دارند.

براى موفقيت در تحصيل خوراك به اعمال جادوئى دست مى‏زنند.

در صفحه 950 نوشته است: جادو بين انسان‏هاى اوليه وجود داشته است.

در صفحه 951 گفته است: در برخى از نقاط ايران مانند لرستان و كرمانشاه هنوز براى چشمه قربانى مى‏دهند.

در صفحه 952 نوشته است: بسيارى از خرافه‏ها و اوهام مردم بين‏النهرين و افكار خرافى يونانيان و اعراب و مغول‏ها به ايران راه يافت.

بابليان براى جلوگيرى از گزند شياطين، طلسم و تعويذ و اقسام مختلف باطل السحر به كار مى‏بردند.

در صفحه 953 بيان داشته‏اند: ستارگان به باور مردمِ عوام حاكم بر سرنوشت انسان بودند. در بابل هر ستاره خدايى بود كه سرنوشت انسان‏ها را رقم مى‏زد.

در صفحه 954 اظهار مى‏دارد: با اعتقاد به ارواح نياكان، انسان با نيايش و حركات جادوئى، روح در گذشتگان خود را در مواقع ضرورى به يارى مى‏خوانده است.

در صفحه 956 گفته‏اند: همزاد موجودى است كه در آغاز تولد هر طفل به وجود مى‏آيد و گاه باعث صدمه و آزار مى‏شود و بايد براى دفع آسيب او دعاهاى مخصوص بر طفل آويزان كرد.

[توضيحاً عرضه مى‏دارد آنانى كه به زعم خود به تسخير كواكب مى‏پردازند معتقدند كه هر ستاره‏اى داراى روحى بزرگ بوده و هر فردى بنا بر اعتقاد به تناسخ پس از عودهاى مكرر از مرحله جماد به نبات و از نبات به حيوان و از مرتبه حيوانى به جرگه انسانى ارتقاء يافته و پس از عودهاى مكرر ديگر نيازى به برگشت به دنياى خاكى نداشته در ستاره ديگر وارد مى‏شود، اما ديگر رنج و زحمت و بدبختى به او راه ندارد، تا به كمك روح كيهانى به صورت ستاره‏اى شده و در عالم هستى مؤثر قرار گيرد و هر ستاره خواص خاصى در بر دارد مانند مريخ كه در جنگ و خون ريزى و ظفر و شكست در جنگ‏ها عامل اصلى است. و ستاره داراى روحى متعالى است و قادر است بشنود و سخن گويد و هر روزى منتسب به يكى از ستارگان است. و كليه اقدامات و اتفاقات در كره ارض و زندگى انسان‏ها از جهت تأثير ستاره‏ها مى‏باشد. و مراد از تسخير، ارتباط با روحانيت آن ستاره است. و جسم هر ستاره عِلوى‏تر از خاك كره ارض است.

پيروان اين عقيدت‏ها مانند پيروان معرفت الروح خود را بى نياز از پيامبران و رهبران تصور مى‏نمايند. و ظهور افراد بشر را در كره زمين دور و كور گويند كه سيصد و شصت هزار سال است و به زبان شرع قيامت كبرا نامند كه مجدداً دور و كور ديگر به ظهور رسد:  چ‏] .

کتاب اسپری تیسم

نورالدین چهاردهی