English French German Italian Portuguese Russian Spanish
علوم غريبه و نظرات مؤلف
نوشته شده توسط نورالدین چهاردهی نقل از: کتاب اسپریتیزم (علم ارتباط با ارواح) اثر نورالدین مدرسی چهاردهی تنظیم و ویرایش مسعود رضا مدرسی چهاردهی – انتشارات آفرینش – تهران سال 1387 ش   
دوشنبه ، 27 مرداد 1393 ، 15:09

شماره مقاله740

[علم الروح از قاره آمريكا به اروپا و سپس به ديگر بلاد كره ارض راه يافت و در ايام سلطنت مظفرالدين شاه، دكتر خليل خان ثقفى (اعلم الدوله) طبيب مخصوص شاه قاجار، آن را از پاريس به تهران ارمغان آورد و در طول نيم قرن در كليه شهرهاى ايران گسترش يافته و با آراء مختلف و به منظورهاى متفاوت جلساتى متضاد و متغاير هم به وجود آمد كه به ضرس قاطع توان گفت، فقط همان اجتماعِ اوليه اعلم الدوله، آلوده به اغراض نبوده و عقايدشان عيناً منطبق با آراء و نظريات دانشمندان غرب بود كه عيناً شباهت تام به اعمال كيمياگران داشت.

در سفر اول خودم، در شهر بهبهان بيش از ده تن به كيمياگرى عامل بودند و تنى چند در شهر دزفول بدين كار اشتغال داشتند و يك تن در سوسنگرد بدين امر مى‏پرداخت و در شهر رشت نيز عده ‏اى انگشت شمار عمر و مال خود را در اين راه مصروف مى‏داشتند و اكثر آنان اعتقاد راسخ داشتند كه وقتى به نور سياه دست يافتند به كليه اسرار جهان دست خواهند يافت. نور در تاريكى است، از اصطلاحات كيمياگرى است، كه در تركيب اوليه رنگ آن سياه شده و پس از طى هفت رنگ براى بار ثانى به لون سياه در آيد و آب حيات در ظلمات است كه مراد آنست كه نور سياه شكفته شده و روشنى پديد مى‏آيد. ترقى الوان از يك رنگ به رنگ ديگر موجب خواهد شد كه نفس انسان مبدل شده كه شمسى (طلاسازى) همعنان و همپايه انسان كامل است، يعنى كسى كه به ساختن كيميا موفق شد در طول اين ايام قوه او به فعليت در آمده و انسان برگزيده خواهد شد.

افرادى كه به معرفت الروح تجربتى معتقد و عامل هستند بر اين باورند كه نيازى به رهبر دينى اعم از پيامبر و امام و استاد طريقت نداشته، و در ضمن جلساتِ ارتباط روحى به تدريج تهذيب اخلاق يافته و تحت تربيت ارواح و روح حامى به درجاتِ عاليه روحى ارتقاء مى‏يابند و به مرور ايام به اسرار بُعد چهارم و اسرار و خباياى عالَم هستى پى مى‏برند، و ايشان ضمن اينكه در دنياى سه بعدى بسر مى‏برند به بعد چهارم راه خواهند يافت.

علم ديگرى كه از اواخر قرن دوم و ابتداى قرن سوم در اثر ترجمه كتب فلاسفه يونان و كتب نو افلاطونيان اسكندريه و كتب هنديان و السنه پهلوى، به زبان عربى در بين طوايف صوفيه و اسماعيليه پديد آمد به زبان عامه تسخير كواكب و به زبان خواص ارتباط با روحانيت ستارگان ناميده شد. و فصل مشبعى در كتاب نفايس الفنون وجود دارد كه كليات و بدايات اين علوم را در بردارد. كتابى چاپ هند در همين زمينه منسوب به ناصر خسرو (حجت خراسان) مشاهده كرده‏ام و شرح حالى مجعول كه تلخيص آن تذكره آتشكده راجع به ناصرخسرو در همين كتاب در صفحات قبل ذكر شده است.

اين علم در بين بزرگان شيخيه و باب و حروف حى (هيجده تن از گرويدگان اوليه به بابيت كه با شخص باب نوزده تن بودند، حروف حى ناميده مى‏شوند) و ازلى‏ها به عنوان علم ارتباط با روحانيت هر كوكب مطمح نظر بود و براى نيل به اين دانش، عامل مى‏بايست كه ثروتى وافر با رياضات صعبه به كار بَرَد و تلمذ نزد استاد فن را بپذيرد. يكى از رساله‏هاى چهارگانه ودا كه در علم سحر تدوين شده، در تسخير كواكب يا ارتباط با آن نيز دستورالعمل داده است.

اما اين روش‏ها كه در اين فنون نوشته شده مانند كتاب اسرار قاسمى و رساله‏اى در مفتاح غوامضِ ابواب، آنكه به قلم ملاحسين كاشفى است ،خواننده را گذشته از آنكه به مقصد نمى‏رساند موجب تفويت عمر و ثروت وى نيز مى‏شود. و ملاك عمل و حصولِ آن به يد استاد بيدار دل است لاغير.

اهم علوم غريبه آن چنانكه در صحايف گذشته ذكر شده پنجاه و دو علم است و اساس آن پنج دانش كلى است كه (كُلّهُ سِرّ) ناميده شده كه هر يك از حروف «كله سر» مبنى بر يك علم غامض و دور از دسترس همگان است مانند كاف كه مرادش كيميا و لام كه منظور نظرش ليميا مى‏باشد و قس عليهذا و طب و كيمياى بدن، كه اين علوم در كتب مسطور نبوده بلكه مستور بوده و سينه به سينه مشافهتاً مى‏بايست ياد گرفت و سپس به كار بست.

عده‏اى بسيار از صوفيه را ديدار كردم كه سال‏ها از ايام حيات خود را مصروفِ آشنايى به علم جفر نمودند و راه به سر منزل مقصود نبردند و در نتيجه باد به دست بودند. به زعم عاملين كه در صدد اكتساب جفر بودند و به غلط مى‏پنداشتند كه هر مسئله غامضى را از جمله اسم اعظم و دست يابى به كنوز باستان و رؤيت ابدال و اوتاد و قائم آل محمد (ص) و شرفيابى به حضور حضرت خضر و الياس نبى (ع) همه و همه را در پرتو جفر مى‏توان يافت، در صورتى كه حداكثر نتيجه جفر پاسخ يك پرسش است.

فائز شدن بدين مقامات و حصول به اين علوم براى سالك در سلوكِ روحى در مرتبه ابتدايى بوده و اينها سالك راستين را از مشى در طريقت روحى باز داشته و در اكثر موارد اين امر مشاهده شده است، چون سالك از جهت عدم دسترسى به استاد واقعى به بيراهه كشانده شده و حاضر نيست كه به اقرار به اشتباه تن در دهد،  به علوم غريبه گام مى‏نهد تا اين كمبود را جبران كند و آگاه بودن به علوم غريبه را نتيجه سلوك روحى قلمداد مى‏نمايد. سير و سلوك روحى در وادى عشق بوده و فوق علم و عقل مى‏باشد كه بعضى به كار بردن اصطلاحات و قوانين و آداب خاصه را منوط به راهيابى به بُعد چهارم دانسته و چنين الفاظى را حقيقت عوالم روحى پنداشته و بدين شيوه گام بر مى‏دارند، عاشقان را مذهب و آيين خدا است.

در بين طوايف اهل حق (على اللهى) عده‏اى هستند كه پيروان شيطان بوده و شيطان را مَلِك طاووس نامند. اما از جادوگرى دور و از خدعه و فريبِ اشخاص،  سخت اجتناب مى‏ورزند. ولى در بين درويشان خاكسارند كه در ضمنِ سير و سفر به هر شهرى وارد مى‏شدند، در مقابل منازلِ بزرگان آن شهر چادرى برپا داشته و به اصطلاح خود به خانه طلب مى‏نشستند و با موم شمايل بزرگِ خانه را درست نموده تا آن فرد پولى به اين درويش گستاخ داده والا به طريق جادو و نواختن نفير چپ يكى از افراد ساكن خانه منظور، فوت كرده يا به بيمارى مبتلا مى‏شد.

اين بى مقدار در كتاب خاكسار و اهل حق در باره فرقه ملك طاووسى و اين اعمال مشايخ خاكسار توضيح داده‏ام.

صبى‏ها يا صائبين كه آنان را مغتسله نيز گويند به زعم اين ناچيز در قرون سالفه شعبه‏اى از مانويت بودند. مانى در شوش مدفون است، وى از جادوگرى بيزارى مى‏جست. اينك صبى‏ها يعنى بعضى از آنان نقره سازى و طلاسازى مى‏كنند و اين بهانه‏اى بيش نبوده و در خفا به جادوگرى اشتغال ورزيده و به پست‏ترين اعمال دست مى‏زنند.

علماى معرفت الروح تجربتى در جلسات ارتباط گويند از جهت ارتباط با روحى، عاملِ جلسه هميشه از يك روح به عنوانِ (روح حامى) بهره جسته و توسط او هر روحى را كه خواستار حضور يا عدم حضور وى باشد روح حامى به كمك و معاضدت عامل اقدام مى‏ورزد و در عودهاى بعدى عامل، روح حامى تغيير يافته و در بُعد چهارم نيز راهنماى وى خواهد بود، مگر روح حامى خود براى تكميل خود به دنيا آيد، آن زمان روح ديگر حامى خواهد شد.

اما علماى روحى شرق بالاخص افرادى كه به طريق اويسى (منظور شيوه اويسى است نه سلسله اويسى) سلوك مى‏نمايند در دشوارى‏هاى زندگى و نيز براى پيشرفت و ارتقاءِ روحىِ خود، به روحى كه استادى و تربيتِ مريد را پذيرفته متمسك و متوسل شده استمداد مى‏جويند و به روح حامى به نحوى كه علماى روحى غرب قائلند اعتقادى ندارند.

علماى روحى مشرق گويند در كره ارض هر سيصد و شصت هزار سال كه بگذرد، تمامى مخلوقات را مرگ فرا رسد و بعد در بارگاه الله تعالى، بار عام داده شود و تمامى افراد بشر در آن هنگام حضور به هم رسانند و پس از گذشتن ايامى،  مجدداً اراده حق به خلقتِ انسان تعلق گيرد و دور و كور ديگر پديدار شود و حضور همه در ساحت بارى عزاسمه را به زبان شرع، روز قيامت نامند.

وقتى هر فردى پس از طى دوران عديده، از مرتبه جمادى به نبات و حيوان و بعد مرحله انسانى ارتقاء يابد، نادر افتد كه در يك بار به دنيا آمده به حد كمال رسد و كم اتفاق افتاده كه در سه بار يا هفت بار تكامل يابد. و بعضى گويند بايد هزار و يك مرتبه به كره ارض آمده، تا انسان كامل شود و در محشر كبرا روحش را با ابدان جمادى تا انسانى و انسان كامل مشاهده كند و روحش در بدن‏هاى جمادى تا انسانى،  هر يك جداگانه عرض وجود كند و مرتبه آخرين نيز عليحده نمودار شده كه ضمناً يك روح است و هر يك از ابدان‏هاى گذشته ظاهر شده و به روح كلى كه روح كيهانى نيز نامند ملحق مى‏شود كه قبلاً كسرى در روح كلى به وجود نيامده و در هنگام الحاق به روح كلى بر آن روح كيهانى اضافه نمى‏شود، بعد با جسدى ديگر و قالب مثالى ديگر به يك ستاره ديگر رفته اما سختى نبيند و به رياضت ،جهت تكميل روح نيازى ندارد و در سرور و لذت بسر بَرَد و به همين نهج از اين منظومه به منظومه ديگر وارد شود و از يك كهكشان به كهكشان والاترى رود. در حد كمال نيز مراتبى است و ترقى روحى حديقف ندارد.

علماى علوم غريبه گويند در قرون ماضيه عده‏اى نادر قادر بودند كه روح خود را از جسد خارج ساخته و در اجساد ديگر انسان‏ها و حيوان‏ها داخل شوند و هر زمان كه اراده كنند به جسد خود ملحق شوند. و عده‏اى كه پيرو آئين هوشنگ مى‏باشند اعتقاد راسخ دارند كه كيخسرو شاه در سال، شش ماه در كوه‏هاى الوند بسر برده و شش ماه ديگر را در كوه‏هاى پتنه بسر مى‏برد، و هر صد سال جسد را انداخته و جسد نوى ايجاد مى‏كند و پشوتن و رستم دستان در قيد حيات بوده و در وقت ظهور (كيوان ورجاوند) آشكار مى‏شوند و گفتار بالا در ضمن داستان سرائى در كتاب هزار و يك شب بسيار نقل گرديده است.

يكى از اعمالى كه قاطبه خواص اين سرزمين براى اوتاد و اولياء درگاه حق تعالى قائلند «طى الارض» است. اگر كسى قادر به انجام اين عمل باشد از دو طريق احتمال وقوعش امكان‏پذير است يا غير مقدور است. طريق اول آن است كه فردى اراده كند به قصد زيارت به مكه رود، بايد سطح كره زمين را به هم بپيچد كه لازمه‏اش تخريب منازل و دكاكين و جاده و مرگ افراد بوده تا بتواند يك گام برداشته گام ديگر در زمين مكه نهد و اين عمل امكان‏پذير نمى‏باشد، يا پاهاى وى به درازى فاصله تهران و مكه باشد و اين نيز مردود است.

طريق دوم آن است كه جسد عنصرى را تبديل به موج  كرده و در مكان مورد نظر آن امواج را جمع كرده به تجسد در آورد. اين عمل ثانى نيز امكان‏پذير نمى‏باشد زيرا چگونه امواج جسد خود را در بين امواج ديگر حفظ كند و اگر زمان را متوقف سازد آن هم غير مقدور و نشدنى است.

اين ناچيز گويد نادر اتفاق افتد كه بزرگ مردى از جهت انجام منظور خاصى به دستور حق تعالى دست به اقدام طى الارض زند و آن بدين نحو است كه روح او انوارى ايجاد نمايد و جسد را در لفافه نور پيچد و در مكان مورد نظر آشكار سازد و بيش از لمحه‏اى به طول نينجامد و اين عمل فوق علم بشرى است.

برخى گويند اولياء حق توانند مرگ مقدر خود را عقب اندازند تا به شاگردان روحى خود يا يك تن كه در سفر است تا وقتى كه از مسافرت رجعت كند دستوراتى دهد كه خارج از امور دنيوى است و از فرش به عرش طيران كند، تا پانزده روزِ اين ايام را گوينده مشاهده نموده و نيازى به تغذيه ندارد.

جسد مى‏بايست متناسب با روح باشد زيرا بدن مركوب روح است و در طى هفت سال تمامى ذرات بدن تعويض شود و بر اين قاعده است. بودائيان وقتى (دائى لاما) رهبر بودائيان جهان در گذرد، نوزادى كه در بدنش سى و دو نشانه باشد به جانشينى وى برمى‏گزينند.

و علم قيافه بدين جهت منظور نظر است كه از علائمى در بدن شخص پى به مرتبه روحىِ وى برند، از رنگ البسه و نوع لباس و سائيدگى آستين و شلوار و نحوه راه رفتن و ساييدگى كفش كه لااقل دو ماه استفاده كرده باشد و طرز سخن گفتن و حركت دست‏ها و سر در وقت گفتار و كتابت وى و كليه نشانه‏ها و علائم در بدن. نه فقط كف بينى كه محدود است و محل اعتبار نمى‏باشد و حركات بدن در راه رفتن و چشمان و چهره و سر بيش از ديگر نقاط بدن محل اعتبار بوده و اعتماد را مى‏شايد. قايف پس از آشنايى و آگهى بدين علوم و توجه تام به نكات دقيقه مدت‏ها مى‏بايست تمرين كند تا مسلط شود و مجاز نمى‏باشد كه علوم غريبه را به كسى تعليم دهد و يا دست به تأليف زند. بايد محرمى ،راد پاك نهادى يافت تا براى بقاى اين علوم يك يا چند تن را تحت تربيت قرار دهد. بزرگانى كه در گذشته به تأليف رو آوردند فقط به اين علوم اشاره‏اى كرده و كسى توسط كتب راه به مقصود نبرده بلكه از مقصد نهائى دور افتاده‏اند. دارنده اين علوم نمى‏بايست هدف رياست يا مال اندوزى و اطفاء شهوات نفسانى را مطمح نظر قرار دهد و اگر در تأمين معاش در مضيقه است به حداقل مادى قانع شود و اگر اين نكات را در نظر نگيرد آرامش خاطر به دست نياورَد و پريشان احوال گردد و عمرش كوتاه شود و به بيمارى ضعف مبتلا گردد و به سختى با مرگ دست به گريبان شود.

در هند يوگى‏هايى بودند كه با خواندن آوازى باران يا برف يا تگرگ پديد مى‏آوردند يا آوازى كه توليد آتش كند مى‏خواندند. اكبر شاه هندى روزى با ندماى خود به عزم شكار از حاشيه جنگلى عبور مى‏كرد، درويشى بديد كه آواز آتش مى‏دانست، او را ملزم به اجراى آواز آتش نمود، تضرع آن دل سوخته در قلب اكبر اثر ننمود تا آن مردِ عزلت گزيده بسوخت و از آن پس كسى عنوان مطلب نكرد.

در دوران قبل از اسلام سالكين سلوك الى الله كه پيرو آئين هوشنگ بودند و مؤبد مؤبدان در ايام ساسانيان و نيز عده‏اى انگشت شمار از صوفيه واقف به اين علوم بودند.

شيخ اشراق و ميرداماد و ميرفندرسكى و شيخ بهائى اين علوم را سينه به سينه فرا گرفته بودند و به آن آگهى داشتند.

توسط دو تار كه در ايران در جلسات ذكرِ طوايف يازده‏گانه «اهل حق» مى‏نوازند مى‏توان با اصوات دست به اعمالى زد.

در آيين مانوى علوم غريبه سخت مورد نكوهش قرار گرفته است اما اين بى‏مقدار درويشان خاكسار را كه در خفيه، عقايد مانوى يا مزدكى داشتند و كسوت خاكسار براى استتار اعتقادات آنان بود را ديدم كه كم و بيش به علوم غريبه واقف بودند و بعدها دريافتم عده‏اى از بزرگان مانويت و مزدكى براى تحصيل اين فنون رنج برده تا در اشاعه مرام خود از آن استفاده كنند.

افرادى از پيروان اسماعيليه كه در مرتبه داعى يا حجت بودند به اين گونه از علوم واقف بودند. المقنع كه مكتب (مبيضه) را بنا نهاد و چهره ديگرى از آيينِ مانوى و مزدكى را عرضه داشت «ماه نخشب» را ابداع كرد. فلاسفه بزرگ بالاخص فلاسفه اشراق و اخوان الصفا به اين علوم آگهى داشتند.

آنچه دانشمندانِ بيدار دلِ پاك نهاد و آن عده قليلِ آزاد انديش كه از هر گونه وابستگى مبرا مى‏باشند با كوششى خستگى‏ناپذير از طريق (معرفت الروح تجربتى) دريافته‏اند، سه اصل اساسى است:

1- توحيد 2- روح 3- بقاى روح و نحوه دريافت ايشان ابتدايى است كه خودشان علمى مى‏خوانند و سخت بدان سه اصل اعتقاد راسخ دارند، اما آنچه بدان برخورده‏اند قالب مثالى بوده نه روح. و شعور كه از خواص روح است، روح و شعور كل ذات الاهى نيست، بلكه از خواص روح كلى است و اميد است از بعضى لغزش‏ها رهائى يافته و با نيت پاك و اراده ذات حق به مرور و به تدريج با راهنمايى و معاضدت سالكينِ الى الله ايران به حقايق عاليه واقف شوند و بُرقع[1] به يك سو افكنده شود.

اين آرزو و زبان اميد است و رجاء واثق دارد كه ابرهاى مظلم سياست استثمارى از بين رفته و ظهور كلى چهره جهانتاب خود را آشكار سازد.

هر فردى مى‏بايست عبادات شرعى را با دل و جان انجام دهد و ملكات اخلاقى را دريابد و عده‏اى با همت والا غير از وظايف شرعى، سلوك راه حق و حقيقت را وجهه همت خود قرار دهند. در ابتدا در نوم روياهاى صادقه را مشاهده كند كه ارواح با قالب مثالى بر او ظاهر شوند بعد به مرور ايام بدون آنكه اراده او مدخليت داشته باشد انسلاخ بدن برايش دست دهد، اصوات غيبى و انوار غيبى مشاهده كند كه رنگ در آن نباشد و بهجتى غير عادى بر او طارى شود كه چند روز در سكر بسر بَرَد تا با اراده خود انسلاخ يابد و پوست عوض كند و تحت تعليم دريا دلى قرار گيرد وعمل خود از همه پوشيده دارد. برادر طريق نداشته باشد، از نام طريقت و زاويه و مصطبه و لنگر و تكيه و خانقاه و پير طريقت و پير صحبت و پير عشق و پير ارشاد و شيخ المشايخ و قطب و پنج وصله و پنج غسل اجتناب ورزد و خود هم عامل باشد و هم معمول. پس از فوت استاد، با روح آن بزرگ مرد در ارتباط باشد تا به اراده الهى توفيق رفيقش گردد و به سر منزل مقصود رسد.

اما نادر افتد و در آن حال در خلوت سر به جيب تفكر فرو برد و با ارواح شامخه ارتباط پديد آورد نه احضار كه احضار ارواح مردود و مطرود است. مكاشفه و مشاهدات خود را عرضه ندارد زيرا هر كه را اسرار حق آموختند مُهر كردند و دهانش دوختند.

مانيه تيزم و هيپنوتيزم در قرون گذشته جزو علوم غريبه بوده و در عصر حاضر نيز عموميت نداشته لذا توان گفت كه امروزه نيز جزو علوم خفيه مى‏باشند.

دانشمندان غرب از قرن نوزدهم ميلادى به فراگيرى اديان و مذاهب و آراء و افكار و علوم غريبه شرق رو آوردند و نتيجه تتبعات و تحقيقاتِ خود را تدوين نموده و منتشر ساختند و اكثر اين دانشمندان در استخدام پليس خفيه بودند. اين ارمغان‏ها از شرق به غرب دستاويز امناى دستگاه‏هاى اروپا و امريكا از جهت استثمار مردمان پاكدل خطه آسيا و افريقا قرار گرفت و هنوز هم معمول مى‏باشد.  عده قليلى پاك نهاد از آنان براى دريافت حقايق نيز به علوم روحى رو آوردند كه روى سخن با آنان نيست هر چند نتيجه امرشان تئوسوفى است و دارا شدن ملكات فاضله اخلاقى كه پوست مطلب است نه مغز، اما اميد است چهره واقعى از پرده برون آيد. اما بايد گفته شود كه اين زبان اميد است: چ‏].

دانشمند بى‏بديل ابن خلدون در مجلد اول مقدمه خود كه به همت فرزانه فقيد پروين گنابادى به فارسى برگردانده شده است در صفحه 213 مى‏فرمايد:

گروهى هم از پيشگويان و غيب بينان هستند كه براى استخراج امور غيبى قوانينى وضع كرده‏اند كه نه مانند دسته نخستين از جمله ادراكات نفس روحانى‏اند نه بر حسب نظر بطلميوس در شمار حدسيات مبتنى بر تأثير ستارگان مى‏باشند و نه جزء گمان و تخمينى كه كاهنان و فالگيران از آن استفاده مى‏كنند هستند بلكه عمل ايشان نوعى غلط كارى‏هاى فريبنده است كه آن را دام مردمان نادان و كم خرد مى‏سازند.

و بعد ابن خلدون نحوه عملكرد اين گونه افراد را تشريح نموده‏اند.

ابن خلدون در جلد دوم صفحه 1039 مرقوم داشته‏اند كه: علوم ساحرى و طلسمات، آگاهى به چگونگى استعدادهائى است كه نفوس بشرى به وسيله آنها بر تأثير كردن در عالم عناصر توانا مى‏شود، خواه مستقيم و بى واسطه باشد يا به وسيله ياريگرى از امور آسمانى. گونه نخستين ساحرى و گونه دوم طلسمات است و چون اين دانش‏ها در شرايع متروك‏اند از اين رو كه زيان بخش هستند و بدان سبب كه مشروط به وجهه‏اى جز خدا از قبيل ستاره يا جز آن مى‏باشند اين است كه كتب آنها همچون گمشده‏اى در ميان مردم مى‏باشد و مسائل علوم مزبور را جز آنچه از كتب ملت‏هاى قديم پيش از نبوت موسى (ع) مانند نبطيان و كلدانيان يافت شده نمى‏توان به دست آورد.

با نقل جملات بالا نظريه دانشمند بلند پايه ابن خلدون روشن گرديد. از شرح نحوه عملكرد آنان خوددارى مى‏نمايد.

گفتيم كه در كتاب نفايس الفنون محمود آملى مختصرى از سحر و نحوه اجمالى ارتباط با روح ستاره آمده كه ابتداء از قمر شروع به عمل كرده تا با كمك ارواح سه ستاره به شمس اشتغال يابند.

خوشبختانه قرب بيست سال است كه كسى را كه در صدد كيمياگرى بر آيد نديده‏ام، در عصر حاضر كيمياگرى رخت بر بسته و به جاى آن فال ورق و فال قهوه و چاى متداول شده و اقل قليلى كه در گمنامى بسر مى‏برند به رمل و فال نخود به اخاذى و اغفال اين و آن اشتغال دارند.

سلوك روحى با علوم خفيه متغاير و متباين مى‏باشد و كسى كه به علوم غريبه گرايش دارد امكان ندارد كه در تزكيه نفس خود پيشرفتى حاصل نمايد مگر آنكه در ابتداء اقدام ورزد كه نيروى نهانى خود را به فعليت در آورده و بعد كوشش در دريافت علوم غريبه نمايد آن هم براى آگهى افراد باشد كه آنان را از دام دام گستران رهائى بخشد. علم روحى هيچ گونه ارتباطى با علوم غريبه ندارد.

اين ناچيز مخالفتى بدين امر نداشته كه كسى مانيه تيزم و هيپنوتيزم فرا گيرد و چه بسا در تداوى بيماران روانى سودمند افتد، اما اگر مانيه تيزم را به زعم خود وسيله ارتباط با ارواح بداند عملش فريب ساده لوحان و فعلش شيادى است.

هنوز علماى معرفت الروح تجربتى روح را نشناخته و قالب مثالى را روح دانند. درجات روحى درگذشتگان را واقف نبوده هر سخنى كه در اثر تلقينات عامل و حاضرين در جلسه ارتباط و تلقين مديوم به خود باشد، افراد جلسه كتابت يا گفتار مديوم را روح و گفتار روح دانند.

روح شعور نبوده و شعور يكى از قواى روح است. شعور كل يكى از مختصات روح كلى بوده و ربطى به ذات بارى عزاسمه ندارد.

پيغمبر اكرم (ص) با آن روح عالى و شگرف فرموده‏اند "ما عرفناك حق معرفتك".

زيرا روح هر فردى در هر مقام و مرتبه‏اى باشد مخلوق الله تعالى است و با خالق خود سنخيت ندارد تا به ذات وى پى برد و هر انسانى هر چه سخن را بالا برد باز گفتارش مخلوق اوست نه خالق.

سعدى فرمايد:

اى برتر از خيال و گمان و وهم

وز هر چه گفته‏اند و شنيديم و خوانده‏ايم‏

حكيم سخن آفرين فردوسى طوسى فرمايد: ندانم چه‏اى هر چه هستى تويى.

اين ناچيز گويد هيچ خردمندى نمى‏تواند منكر علم باشد و عقل را ناديده گيرد، ولى نكته‏اى در بين بوده كه ملحوظ نظر علماى روحى غرب قرار نگرفته است و آن اين است كه بعضى حقايق است كه علم هنوز بدان راه نيافته است و مرور زمان مى‏خواهد تا مكشوف شود و خلاف علم نبوده به عنوان مثال هر انسانى كه تنفس مى‏كند اكسيژن را داخل ريه كرده و كربن را خارج مى‏سازد، اگر كربن را خارج نسازد مى‏بايست مبتلا به بيمارى شود ولى مشاهده مى‏كنيم مرتاضان حبس نفس كرده و گذشته از اينكه بيمار نمى‏شوند طول عمر نيز مى‏يابند. علم بهداشت تاكنون حل مسئله نكرده اما روزى حل معما مى‏شود.

نادر افتد روحى براى مزيد اعتقاد حاضران جلسه در ارتباط ارواح، اندك مدتى حضور يابد و اين عمل نادر، ملاك حكم كلى نخواهد بود. اما اتفاق افتاده كسى مبتلا به بيمارى صعب بوده و از روح يكى از اولياء استمداد كند و بهبودى يابد يا روحى بزرگ و كامل، فردى را تحت تربيت روحى قرار دهد و ما مصاديق آن را مشاهده كرده‏ايم، يا سالكى در حال ترانس (مراقبه) توجه خاص به يكى از افراد كامل كه در گذشته‏اند نمايد و با اجازه ارواح شامخه در ملكوت، آن روح متعالى تربيت وى را به عهده گيرد و از خطرات و نشيب و فراز سلوك و جذبه مصونش دارد و اگر آن رونده چالاك را مديوم دانيم و بشناسيم در مفهومش تأثيرى ندارد. اما رونده طريق حق و حقيقت دلش را از همه گسسته و رو به حقايق عاليه گام برمى‏دارد تا يار كه را خواهد و ميلش به كه باشد.

کتاب اسپری تیسم

نورالدین چهاردهی



[1] . برقع = پرده.