سلام بر زارع

تاریخ پنجشنبه 21 شهر ذیحجه 1342 مطابق 2 برج اسد 1303 سال اول

صفحه اول شماره 21 روزنامه نصیحت

سلام بر زارع

سلام و تعظیم بر تو ای عنصر پاک و ای روح بی آلایش سلام و تعظیم بر تو ای زارع  زحمت کش ای نگهدارندۀ جامعه از فنا و نیستی ای ولی النعم واقعی سلام و تعظیم بر تو ای که پیکر نحیفت را نظام اجتماع خورد کرده و سنگینی قوانین جاریه بر دوش ضعیف تو تنها وارد شده تعظیم بر تو ای رب النوع محامد و محاسن بشری صاحب خون پاک و بی غش، بزرگترین کرنش و تعظیم و احترام بر تو و بر دست پینه بستۀ تو بر لباس کرباسی رقعه رقعه تو بر کفش پهلو دریده تو بر خانه کوچک گلین و ظرف چوبی و سفالین تو بر فرزند سر و پا برهنۀ تو بر زوجۀ کارگر و زحمتکش تو بر عائلۀ با ناموس و حیا و ادب تو بر اخلاق حمیده و سیرۀ پسندیدۀ تو .

تو منّت بر جامعه داری تو زحمت دیگران می کشی تو وسایل آقایی و دین پروری[1]…… بی جهت فراهم می نمایی، افتخار همه مخصوص تو است که کارگری و دیگران مفتخوار. افتخار همه به تو سزاوار است که تمام طبقات را در سایۀ سعی و رنج خود جا داده و از نعمت زحمت خود برخوردارشان می نمایی، راستی که خدایت هستی و قوّت بخشد.

ای دهقان زحمتکش برخیز، بر خیز که امروز پاکار به توسط کدخدا و او به توسط مباشر و او به توسط نوکر ارباب خبر داده که ارباب، همان اربابی که تو خدای کوچکش می دانی همان بُت طلایی همان ابوالهول موحش همان کسی که تو سند لیاقت و برتری او را از خودت در صحیفۀ آسمانی به خط جبرئیل رییس کابینۀ الهی و معرفی پیغمبر و امضای ربّ العالمین در بغل او تصور کردی، به همین جهت خود را آلت بی ارادۀ دست او قرار داده و کورکورانه مطیع هوسات دست این غدّار شدی. همان ارباب امروز به ده شما می آید برای چه امروز می آید؟ چرا در این یازده برج دیگر سال نمی آمد؟ بلی تا امروز با تو کاری نداشت، تا امروز از گرفتن سلام تو نفعی تصور نمی­کرد،  ولی امروز که آخر سرطان و اوّل اسد[2] است می داند که زحمات یکساله تو جمع آوری شد، می­آید که از دست تو بگیرد می آید که به اسامی حاصلِ دستِ یکسالۀ تو را غارت کرده و خود برگردد به شهر و راحت باشد تو و عائلۀ تو یکسال دیگر هم با فقر و گرسنگی و پریشانی دست به گریبان باشی، می آید که گندم و جو و پنبه و کشمش تو را با ارزن و چغندر (آن هم اگر بدهد) معاوضه کرده و مانند زالو خون از پیکر ناتوان تو بیرون بکشد، بلی می آید دندان و چنگال درندۀ خود را هم کرده می آید دو نفر نظامی هم به اسم وصول مالیات از حاکم وقت گرفته با خود می آورد چوب و فلک داغ و درفش هم برای تهدید و تسلیم کردن تو همراه می آورد خبردار.

درشکۀ ارباب پیدا شد. زود همقطاران خود را خبر کرده و هر یک یک دسته خوشۀ گندم برداشته با رنگ پریده و چهره ای از تابش خورشید سیاه شده و لباسِ مندرسِ پاره پاره بر سر راه صف بکشید. درشکه رسید تا حد رکوع تعظیم کنید صلواة بفرستید کُرنش و عجز و لابه نمایید، خود ارباب  سگ ارباب  گربۀ ارباب بچۀ ارباب را دعا کنید. آن عفریت راحت طلب و دیو مردم آزار هم که مانند کپسولِ بی سر و ته و خیک مورم در درشکه نشسته با کمال تفرعن[3] و تبختر[4] از شما می گذرد بدون اینکه توجهی به شما نماید یا نه اگر خیلی با عاطفه و وجدان و متدیّن باشد با زیر چشم، نگاهی کرده و به یک کلمۀ خدا قوّت منّتی بر شما گذارده و شما را زنده می کند. چرا؟ برای آنکه قانون ارباب و رعیّتی همین است برای آنکه رعیّت تابع ظلم است برای آنکه رعیّت باید از ترس ارباب شب در خانۀ خود خواب راحت نکند برای آنکه اساساً خلقتِ او فوق خلقتِ تو است، برای آنکه خدا او را عزیز و ترا ذلیل خواسته، تو باید در تابش نور نیّر اعظم کباب شده و مانند اشک کباب قطرات عرق از جُبّه­ات[5] بریزد با قامت از زحمت خمیده خوشه خوشه گندم را از شکم سنگها و دل خاکها برآورده در دامن کوه یا وسط دشتی توده نمایی و آن پسر خالۀ خدا و عمو زادۀ پیغمبر از سرداب سرد برآمده و چتر بر سر گرفته چند دقیقه برای تفنّن نه بلکه برای تماشای زندگانی پر مشقّت و روزگار رقّت آور تو بیاید.

در همین چند دقیقه آمدن، تو باید هستی و موجودیت خود را نثار قدمش نمایی، در نتیجه، او انبار خود را پر کرده و تو غربال و شانه و گاو آهن خود را برداشته و دست طفلان سر و پا برهنۀ خود را گرفته با دلی پر خون و چشمی اشکبار به کلبۀ ویرانۀ خود مراجعت کرده و از همین روز خود را و اولاد خود را برای قرض و فروش کهنه گلیم و پس از تمام شدن آنها به خوردن علف صحرا خود را حاضر و آماده نمایی.

عباس کیوان قزوینی


نقل از : روزنامه نصیحت – تاریخ پنجشنبه 21 شهر ذیحجه 1342 مطابق 2 برج اسد 1303 – سال اول – صفحه اول – شماره 21


[1] . متن اصلی ناخواناست.

[2] . اسد =  پنجمین برج فلکی از دائرةالبروج است. میانگین شبانه روز لحظه تحویل برج اسد ساعت ۰۴:۴۹ روز ۱ مرداد است.

[3]  . تفرعن = زشتخوی شدن و ستمکار گردیدن.

[4]  . تبختر = خرامیدن به ناز.

[5]  – جبّه = رادا – خرقه .

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگو شرکت کنید؟
نظری بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *