در ذمّ دنيا

شماره مقاله 490

فصل هشتم‏

در ذمّ دنيا

و در آن صد و دو رباعى است

1 . اى چرخ دلم هميشه غمناك كنى

پيراهن خرّمى من چاك كنى

بادى كه بمن رسد تو آتش كُنِيَش

آبى كه خورم در دهنم خاك كنى

بعضى قدماء چهار عنصر را زائيده از حركت افلاك مى ‏دانستند و در اينجا اشاره به آن شده و خرّمى اطلاق نفس ناطقه است و چاكى تعلقش به تن كه در اثر حركت فلك است .

2 . اى دل ز زمانه رسم احسان مَطَلَب

وز گردش دوران سر و سامان مَطَلَب

درمان طلبى دردِ تو افزون گردد

با درد بساز و هيچ درمان مَطَلَب

3 . با بطّ[1] مى‏گفت ماهيئى در تب و تاب‏

باشد كه بجوى رفته بازآيد آب

بطّ گفت كه چون من و تو گشتيم كباب

دنيا پس مرگ ما چه دريا چه سرآب‏

سخن ماهى نظر به نوع است به اميد آنكه در دَورِ ديگر دنيا شايد نفوس حيوانات مأكوله مظلومه به شكل انسان آيند و مردم حيوان خوار به شكل حيواناتِ مأكوله پس انتقام و داد خواهى شود و سخن بطّ نظر به شخص است كه انتقام‏ هاى دهر شفابخشِ نوع است نه شخص .و تحقيق آنكه نفوس مقيّده به اجسام پس از مرگ و رهائى اگر با همان تعيّن كه داشتند باقى مانند و در دور ديگر نيز با همان تعيّن به شكل ظالم و آكِلِ خود آيند تشفّىِ نوع و شخص هر دو حاصل گردد امّا اگر پس از مرگ آن تعيّن نفسانىِ خود را ببازند و داخل عالم اطلاق نفوس يعنى داخل نفس كلّى گردند و در دور ديگر باز تعيّنى تازه يافته و به شكل ظالمِ خود آيند تشفّىِ نوع فقط خواهد بود زيرا شخص معدوم گشته و تشفّى مالِ وجود است نه مهيّت .

4 . روزى كه دو مهلت است مى‏ خور مى ناب

كاين عمر گذشته در نيابى درياب

دانى كه جهان رو به خرابى[2] دارد

تو نيز شب و روز همى نوش شراب

يعنى چون عمر دوباره نخواهد بود پس همين يك عمر را بر كيفيّت بيافزاى تا كيف عوض كمّ باشد و چون جهان ويران شدنى است و قابل توجّه نيست پس بايد نظر هشيارى به جهان نه انداخت و به ترك هشيارى صرفِ نظر از جهان نمود تا آنكه نفس شاعره مدركه در اين جهان نباشد و فقط طبيعت غير شاعره در اين جهان باشد كه حيف و ظلم است كه هوش نفسانى صرفِ اين جهان گردد كه هر چه صرف هر چه شد بايد بدان بيارزد والّا اسراف و مغبونى است .

5 . چون نيست ز هر چه هست جز باد[3]بدست

چون نيست بهر چه نيست نُقصان و شكست‏

پندار كه هر چه هست در عالم نيست

انگار كه هر چه نيست در عالم هست

چون هستى اين جهان بس ضعيف است كه چندان فرقى با نيستى ندارد پس توان كه هستى وى را نيستى و نيستىِ وى را هستى انگاشت و از هستى وى شاد و از نيستى وى غمين نبود بلكه صاحب نظران از هستى وى غمين و از نيستى وى شادند تا دل ايشان چسبنده و آلوده اين هستى پستِ زبون نگردد .

6. ساقى چو زمانه درشكست من و توست

دنيا به سراچه [4] نشستِ من و توست

گر زانكه ميان من و تو جام مى است

ميدان به يقين كه حقّ بدستِ من و توست

چون دنيا دشمن ما است پس ما مى ‏خواران حق داريم كه پشت بدو كنيم و به نظر هشيارى در او ننگريم بلكه تا هنوز او ما را نشكسته خود خود را بشكنيم تا شكسته خود باشيم نه شكسته دشمن .

7 . ز آن باده كه عمر را حياتى دگر است

پر كن قدحى گرچه ترا دردسر است

بَرنِه بكفم كه كار عالم سَمَر است

بشتاب كنون كه عمر من در گذر است

سَمَر به فتحتين مراد افسانه بى‏حقيقت است و لغةً شب و 2 -حديث شب و 3-سايه ماه و 4- دهر و 5-تاريكى و 6-مجلس سُمّار يعنى خواب نروندگان و 7-فعل ماضى است از باب نصر يعنى خواب نرفت و سَمير چون اَمير افسانه گوينده با يكديگر و سِميّر چون سِكيّت صاحبِ سَمَر و اِبنا سَمير روز و شب و عرب در مثل گويد (لا اَفعَلُه ما سَمَر السَّميرُ ما سَمَرَ ابن سُمَيرٍ و ابنا سَميرٍ) (و لااَفعَلُه ما اسمر السَميرو و اَسمَرَ ابن سَميرٍ و اَسمَرَ اِبنا سَميرٍ) يعنى آن كار را نخواهم كرد تا مختلف‏ اند شب و روز كه كنايه از هميشه است و سَمَرالخَمر يعنى نوشيد شراب را و سَمَرالشّيئىُ از باب نصر و ضرب و سَمَّر از باب تفعيل يعنى بست آن چيز را و مِسمار آلتِ بستن است جمع آن مسامير است و سَمَرالعينَ از باب نَصَرَ يعنى ميخ زد در چشم و به اين معنى هم مناسب اينجا است يعنى كار عالم كور كردن چشم هشياران است و سَمَر مَرَه چون غَضَنفَره غول بيابانى است و سَمَراللّبَن يعنى آب به شير كرد ،سِمار چون سحاب شير بسيار آب و اين معنى مناسب اينجا است كه ذات عالم كه وجود است خوب است و آلايش و اَعراض بَد و اينك به هم آميخته و گول‏ زن است و تميزش بسيار دشوار است گرچه مدّعى تميز بسيار است و هر مدّعى خود بى ‏تميز است[5] .

8 . بسيار بگشتيم به گردِ در و دشت

يك كار من از گَشت همى نيك نگشت

در ناخوشى زمانه بارى عمرم

گر[6] خوش بگذشت يكدمى خوش نگذشت

يعنى اين دنيا دشمنِ سامان است به نام سامان و سامان بَر هَم زن است به نمودن و نشان دادن سامان .

9 . در دهر بَرِ نهال تحقيق نرست

زيرا كه در اين راه كسى نيست درست

هر كس زده دست در شاخيست

امروز چو دى شناس و فردا چو نخست

يعنى مأيوسى از همه فنون دنيا راحت و طريقه عقل است و حاجت به تجربه نيست و تجربه‏ ها كرده‏اند و نااميد شده‏اند (مَنْ جَرَّبَ المجَرّبَ خَلّتْ بِهِ النِّدامَةُ) تجربه كننده‏ها پشيمانند و قرون را گذشته و آينده مانند قرنِ حاضر خود بدان از حيث درجات فهم مردمش و هم از حيث حوادث و نعمت‏ها و اوضاع فلكى (در چاپ اول سطور بالا خط شارح است) .

10. آن به كه در اين زمانه كم‏گيرى دوست

با اهل زمانه صحبت دُور نكواست

آنكس كه به جملگى ترا تكيه بدوست

چون چشم خرد بازكنى دشمنت اوست

11. اى مردِ خرد حديث فردا هوس است

در دهر زدن لافِ سخنها هوس است

امروز چو من هر كه خردمند كس است

داند كه همه جهان همين يك نفس است

يعنى همه چون اين يك نفس است كه امروز داريم و مى‏بينيم كه هيچ نيست پس لافِ فردا نبايد زد كه امروز هم فرداى ديروز است و مورد لاف گذشتگان است[7].

12. خيّام كه خيمه ‏هاى حكمت مى‏ دوخت

در كوره غم فتاد و ناگاه بسوخت

مقراض اجل طناب عمرش ببريد

دلّال قضا به رايگانش بفروخت

دلّال عاشقِ تغيير و انقلاب است چيزى را در دست كسى نمى ‏تواند ببيند و مى‏خواهد كه همان چيز به هزاران دست بگردد خواه گران ،خواه رايگان ،خواه به حق ،خواه به غصب .

13. تا باز شناختم من اين پاى ز دست

اين چرخ فرومايه مرا دست ببست

افسوس كه در حساب خواهند نهاد

عمرى كه مرا بى مى و معشوق گذشت

ديدن دست ‏بستگى نشانه به هوش آمدن است آنانكه پندارند كه مختارند هنوز بى‏ هوش و بى‏سر و پايند.

14. از هرزه بهر درى همى بايد تاخت

با نيك و بد زمانه مى‏بايد ساخت

از طاسك چرخ و كعبتين تقدير

هر نقش كه پيدا شود آن بايد ساخت‏

شايد مراد از كعبتين شب و روز باشد يا غم و شادى يا دوستى و دشمنى مردم يا اقبال و ادبار كه براى همه هست به اختلاف شدّت و ضعف و تقدّم و تأخّر و به نوبت .

15. دنيا نه مقام مست و نه جاى نشست

فرزانه در او خراب و او اسير مست

بر آتش غم ز باده آبى ميزن

ز آن پيش كه در خاك روى باد[8] بدست

16. با ما فلك ار جنگ ندارد عجب است

گر بر سر ما سنگ نبارد عجب است

قاضى كه خريد باده و وقف فروخت

در مدرسه گر ننگ ندارد عجب است

سختى‏هاى جهان را بايد به خود وعده داد و چشم به راه بود و اگر خوشى آمد بايد شگفت نمود زيرا برخلاف طبع جهان است بايد علّت خارجى داشته باشد (اَلذّاتىِّ لايُعلَّل وَ ما بالعرض يُعَلَّلُ) .

17. اين خاك ره از خواجه به خارى بوده است

در وقتِ خود او بزرگوارى بوده است

هر جا كه قدم نهى يقين[9] مى‏پندار

كاندست كريم شهسوارى بوده است

18 . اى دل چو زمانه مى‏كند غمناكت

ناگه برود ز تن روانِ پاكت

بر سبزه نشين و خوش بزى روزى چند

زان پيش كه سبزه بر دمد از خاكت

غم زمانه را دفاع بايد كرد به خوش زيستن و غمناك نگشتن كه اگر كسى را اسير غم خود ديد رحم بر او نيارد و غم بر غمش ببارد اگر همه به تكلّف هم بايد تجلّد نمود و خود را لاابالى نمودار كرد .

19 .بس خون كسان كه چرخ بى‏باك بريخت

بس گل كه برآمد از گِل و پاك[10] بريخت

بر حُسن و جوانى اى پسر غرّه مشو

بس غنچه ناشكفته بر خاك بريخت

20 . ساقى عيش است و مه برافروخته است

مى ده كه فلك نكته ‏اى آموخته است

دانى كه اجل چو برقِ خِرمَن سوز است

تا درنگرى خرمنِ ما سوخته است

21. سيم ار چه نه مايه خردمندان است

بى‏سيمان را باغ جهان زندان است

از دست تهى بنفشه سر بر زانوست

وز كيسه زر دهان گل خندان است

22. طُورى است كه صد هزار موسى ديده است

دَيرى است كه صد هزار عيسى ديده است

قصرى است كه صد هزار قيصر بگذاشت

طاقى است كه صد هزار كسرى ديده است

23. در وادى عيب چون دويدن هوس است

وز عيب كسان نظر بريدن هوس است

زين سان كه من احوال جهان مى‏بينم

دامن ز زمانه دركشيدن هوس است

24. دنيا ديدى و هر چه ديدى هيچ است

وان نيز كه گفتى و شنيدن هيچ است

سرتاسر آفاق دويدى هيچ است

وان نيز كه در خانه خزيدى هيچ است

25. هيهات كه اين جسمِ مجسّم هيچ است

واين دايره و سطح مجسّم هيچ است

درياب كه در كشاكش موت و حيات

وابسته يك دميم و آنهم هيچ است

26. دوران جهان بى مى و ساقى هيچ است

بى زمزمه ناىِ عراقى هيچ است

هر چند در احوال جهان مى ‏نگرم

حاصل همه عشرت است و باقى هيچ است

27. چون چرخ به كام يك خردمند نگشت

خواهى تو فلك هفت شمر خواهى هشت

چون بايد مُرد آروزها همه هست

چه مور خورد به گور چه گرگ به دشت

28. شادى مَطَلَب كه حاصل عمر دمى است

هر ذرّه ز خاك كيقبادى و جمى است

احوالِ جهان و اصل اين عمر كه هست

خوابىّ و خيالىّ و فريبىّ و دمى است

دم اوّل نفس ،دم دوّم افسون است كه چيزى بخوانند و بدمند كه اگر آن خواننده صاحب دم حقيقى نباشد آن دم بى ‏ثمر و فريب است .

29. اين كهنه رباط را كه عالم نام است

آرامگه ابلقِ صبح و شام است

بزمى است كه وامانده صد جمشيد است

قصرى است كه تكيه‏گاه صد بهرام است

30. بلبل چو به باغ لاله بر دست گرفت

مى بايد چو لاله بر دست گرفت

زان پيش كه مردمان مرا از سر جهل

گويند فلان پياله بر دست گرفت

از مرگ به چند عبارت تعبير مى ‏شود (خرقه تهى كردن ،دم دركشيدن ،نماندن ،تن هشتن ،صعود كردن ،پياله گرفتن) و نسبت به جبل براى آنست كه مرگ نيكان زندگىِ عقلانى است براى آنها و روشنىِ بعد از تاريكى است .

31. اكنون كه كل سعادتت پر بار است

دست تو ز جام مى چرا بيكار است

مى خور كه زمانه دشمن غدّار است

دريافتن روز چنين دشوار است

32. مهتاب به نور دامن شب بشكافت

مى خور كه دمى خوشتر از اين نتوان يافت

خوش باش و بينديش كه مهتاب بسى

اندر سر خاك يك به يك خواهد تافت

33. پيش از من و تو مرد و بسى زن بوده است

كآفاق ز جمله‏شان مزيّن بوده است

زود آ كه تن تو خاك گردد زيرا

خاك تو دگر هزار ره تن بوده است

34. آن قصر كه بهرام در آن جام گرفت

آهو بچه كرد و شير آرام گرفت

بهرام كه گور مى‏گرفتى همه عمر

بنگر كه چگونه گور بهرام گرفت

35. صحرا رخ خود ز ابر نوروز بشست

اين دهر شكسته دل به تو كرد درست

بين سبز خطى و سبزه‏زارى و ميئى

اى بى‏خبرا كه سبزه از خاك تو رُست

بى‏خبرا (يا) الف خطاب است پس مقصوره است و يا به معنى بيا است پس ممدوده است .

36. آنها كه كهن شدند و آنها كه نوند

هر يك به مراد خويش يك يك بردند

اين سفله جهان به كس نماند جاويد

رفتند و روند و ديگر آيند و روند

37. اين چرخ جفا پيشه وغائى بنياد

هرگز گرهِ بسته كس را نگشاد

هرجا كه يكى ديد كه داغى دارد

داغ دگرش بر سر آن داغ نهاد

در ذم ّ دنيا

38. گردون ز زمين هيچ گُلى بر نارد

كِش نشكند و باز به گِل نسپارد

گر ابر چو آب خاك را بردارد

تا حشر همه خون عزيزان بارد

يعنى چنانكه ابر آب ‏ها و رطوبات را بالا برده مى ‏بارد اگر خاك را هم بردارد و بالا برود و ببارد همه خون مى‏بارد بر دلِ زندگان .

39. يك روز فلك كار مرا ساز نكرد

هزگز سوىِ من دمى خوش آواز نكرد

يك دم نفسى از سر شادى نزدم

كآنروز درى ز صد غمم باز نكرد

40. خوش باش كه دهر بيكران خواهد بود

بر چرخ ز اختران[11] نشان خواهد بود

خشتى كه ز قالب تو خواهد بودن

ديوار سراى ديگران خواهد بود

41. افسوس كه نامه جوانى طىّ شد

وين تازه بهار شادمانى طىّ شد

آن مرغ طرب كه نام او بود شباب

فرياد كى آمد و ندانم كى شد

42. چون نيست در اين زمانه سودى ز خرد

جز بى‏خرد از زمانه بر مى نخورد

پيش آر از آنكه او خرد را ببرد

تا بوكه زمانه سوى ما برنگرد

43. در دهر كسى به گلعذارى نرسيد

تا بر دلش از زمانه خارى نرسيد

در شانه نگر كه تا بصد شاخ نشد

دستش بسرِ زلف نگارى نرسيد

44. چون دست به دامان هوس مى نرسد

جامى به مراد دل به كس مى نرسد

در ده قدحى كه دُرد جامى صافى

زين شيشه فيروزه به كس مى نرسد

45. ياران موافق همه از دست شدند

درپاى اجل يگان يگان پست شدند

بودند به يك شراب در مجلس عمر

دورى دو سه پيشتر ز ما مست شدند

46. گويند كه مرد را هنر مى‏بايد

يا نسبتِ عالىِّ پدر مى‏بايد

امروز چنان شده است در نوبت ما

كاينها همه هيچ است زر مى‏بايد

47. خوش باش كه عالم‏گذران خواهد بود

روح از پى تن نعره زنان خواهد بود

اين كاسه سرها كه تو بينى يك چند

زير قدم كوزه گران خواهد بود

48. هم دستِ من تشنه به جامى نرسيد

هم پاىِ تمنّا به مقامى نرسيد

و آن دل كه بمانده بود در ناكامى

هم عاقبت الامر به كامى نرسيد

49. غم خوردن بيهوده كجا دارد سود

كاين چرخ فلك بسى چو ما كِشت و درود

پر كن قدحى مى به كفم برنِه زود

تا نوش كنم كه بودنيها همه بود

50. چون نيست ترا جز آنكه او داد قرار

چندين ز پىِ مراد دل رنجه مدار

هان تاننهى بر دل خود چندين بار

بگذشتن و بگذاشتن است آخرِ كار

51. افلاك كه جز غم نفزايند دگر

ننهند به جا تا نربايند دگر

نا آمده‏ها اگر بدانند كه ما

از دهر چه مى‏كشيم نآيند دگر

52. با يار چو آرميده باشى همه عمر

خوابى باشد كه ديده باشى همه عمر

هم آخر عمر رحلتت بايد كرد

لذّات جهان چشيده باشى همه عمر

همه عمر دوّم مبتداءِ مؤخّر و خوابى تا آخر خبر مقدّم مراد بى ‏حقيقت بودن لذائذ جهان است كه چون مدارك بشرى تامّ الادراك نيست پس به منزله ادراكاتِ در خواب است و آسان است صرفِ نظر از لذائذ نمودن و پنداشتن كه شده و گذشته .

53. اى چرخِ فلك نه عقل[12] دارى نه هنر[13]

هرگز نكنى به كارِ آزاده نظر

نامردان را همى دهى گنج و گهر

احسنت زهى چرخ مخنّث پرور

مراد از چرخ اوضاع جهان مواليد ثلاثه است كه كون و فساد نامند كه طبيعت ارضيّه است و فاقد عقل است و مخنّث (به پارسى هيز و نامرد) آنست كه صورت مرد دارد نه سيرت مرد و آلت مردى دارد كه مهمل گذارده و اينجا مراد كسى است كه عقل خود را مهمل گذارده و چون عالم طبع دور از عالم عقل است نمى‏زايد و نمى‏ پرورد به جز نادان را .

54. با يار خوشم جام شراب اولى‏تر

در دست غمم ديده پرآب اولى‏تر

چون عالَمِ دون وفا نخواهد كردن

در عالم دون مست و خراب اولى‏تر

اَولى‏ اسم تفضيل است و محتاج به (تر) نيست اولى ‏تر سخن عاميانه است نه اديبانه و از اينجا توان گفت كه اين رباعى از حكيم نيست .

55. در دائره سپهر ناپيدا غور[14]

مى نوش به خوشدلى كه دور است بحور[15]

نوبت چو بدور تو رسد آه مكن

جامى است كه جمله را چشانند به دور

مراد از جام مرگ است يا حوادث هوش‏ربا و يا عدم ذاتى كه دائم ‏التّجدّد است براى هر ممكن از جنبه ماهيّت و تعيّنش .

56. چون حاصل آدمى در اين جاى دو در

جز درد دل و دادن جان نيست دگر

خرّم دل آنكه يك نفس زنده نبود (تا زاد مرد)

و آسوده كسى كه خود نزاد از مادر

انبياء نيز دنيا را خانه دو در ناميده ‏اند يعنى مَعبَر است نه مقام و برگشت به عقب دستور نيست و توقّف بسيار نتوان نمود از ازدحام عابرين و حقّ هر كسى بيش از لوازم عبور نيست ،پس مراد از دو در زادن و مرگ است و شايد مراد آن باشد كه اين جهان استعداد دو فعليّت متضادّه دارد نور و ظلمت ،عقل و جهل ،بهشت و دوزخ تا وقتى كه آدمى در يك طرف تكميل شده به فعليّت اخيره رسد كه درِ استعداد ديگر به روى او بسته شود و تا به فعليّت اخيره نرسيده هر دو در بَر وى باز است و هر دو احتمال مى‏رود نه اميدِ تامّ است نه يأس كلّى و شايد مراد آن باشد كه در اين جهان طبيعت آخر منزل سير نزولى وجود است و اوّل بار بستن سير صعودى و بازگشت وجود است و آدمى كه در اينجا است در پست‏ترين جا و بدترين احوال است و همّتش راضى به بقاءِ در اينجا نيست .علاوه بر آنكه ممكن نيست و چون سيرِ وجود به قهقرى‏ ممكن نيست تا به بالاى اوّلى برگردد به ناچار بسيج قوس صعود بايدش نمود و دست از اين جهان افشاند و خود را به پناه‏گاهى رساند و از مَهاوى زندگانى ننگينِ پر حاجت رهاند .

57. دى كوزه‏گرى بديدم اندر بازار

بر پاره گِلى همى لگد زد بسيار

و آن گِل به زبان حال با او مى‏گفت

من همچو تو بوده ‏ام مرا كم آزار

چون اين جهان تنگنا است و مادّه‏ هاى فراوان ندارد و به مرورِ دَورات آلاتِ بسيار در كار است پس به ناچار بايد اين صور نوعيّه و شخصيّه كه اكنون در موادّ است زدوده و فاسد گردند و صورت‏هاىِ ديگر به جاىِ آنها آيند و آنها نيز در نپايند و زود سِتُرده و بَدَل به صور ديگر گردند تا هنگامى كه ديگر تواناى صورت ‏پذيرى در موادّ نماند كه فناءِ جهان و برچيدن آسمان نامند چون زمينِ زراعت كه كم باشد و زراعت ‏هاىِ متوالى در آن نمايند و زود بِدرَوَند تا دمى كه ديگر به هيچ تدبير چيزى در آن نرويد و صرف نظر از آن نمايند و بِهِلَند تا سال‏ها آفتاب بر آن تابد و زنده‏ اش نمايد يا آنكه آن را گود بكنند و زير آن را زَبَر نمايند (تَتَبدّلُ الارض غَيرَالاَرضِ) (وَ بَرَزُو الِلّهِ الواحِدِ القَهّارِ) و شايد پوست عوض شدن براىِ اهلِ دوزخ همين باشد .

58. اين اهلِ قبور خاك گشتند و غبار

هر ذرّه ز هر ذرّه گرفتند كنار

آه اين چه شرابى است كه تا روزِ شمار

بيخود شده و بى‏خبرند از همه كار

59. عمر تو چه دوصد و چه سيصد چه هزار

زين كهنه سرا برون برندت ناچار

گر پادشهى و گر گداىِ بازار

اين هر دو به يك نرخ بود آخر كار

60. اى دوست غم جهان به بيهوده مخور

بيهوده غم جهان فرسوده مخور

چون بود گذشت و نيست نابود پديد

خوش باش و غم جهان نابوده مخور

61.از جمله رفتگان اين راه دراز

باز آمده‏اى كو كه به ما گويد راز

زنهار در اين سراچه از روى نياز

چيزى نگذارى كه نمى‏آيى باز

سراچه تصغير تحقير است .چيز گذاردن آنست كه از استعداد خود بگذارد يعنى تكميل نشده و به فعليّت اخيره نرسيده بميرد و همه نيازمندىِ انسان به آنست كه همه استعدادات او به فعليّت رسد و كامِ دلش از دنيا برآيد كه كام دل همان استعداد است و كام‏روائى (كامرانى) همان فعليّاتِ انسانيّت است و ناكامى عدمِ آنها و يا وجود فعليّات بهيميّه و سبعيّه و شيطانيه است و به نويد دورات آتيه نبايد اهمال و ترك تلاش نمود

62. اين چرخ كه با كسى نمى‏گويد راز

كشته به ستم هزار محمود[16] و اياز[17]

مى‏خور كه به كس عمر دوباره ندهند

هر كس كه شد از جهان نمى‏آيد باز

نفى تناسخ براى تربيت توده بشر است كه كوردل و تن ‏پرورند و اگر نويد تناسخ را يابند بخوابند و نشتابند و به تسويف افتند .

مى فعليّات مترقّبه انسان است (راز) يعنى فعليّت مناسبه استعدادِ هر كسى كه اگر هر كسى بداند كه شخص او براى چه فعليّتى آماده است عالِمِ حقيقى است به عِلمِ نافع والّا دانستن فعليّاتِ نوع كه حكماء و عرفاء مى ‏دانند مفيد در عمل نيست. آن علمى كه با عمل تلازم دارد همين علم شخصى است كه (دُونَهُ خَرطُ القَتادِ) است و اين علم ايجادِ شوق قوىّ به عمل مى‏كند (اَلعِلمُ يَهتِفُ بِالعَمَل فَاِن اَجابَهُ وَاِلّا اِرتَحَلَ) و اين علم به طورِ اجمال مُندَمِج است در استعداد چنانكه نفس نباتى هر درختى مى‏داند به علم اجمالى كه چه ميوه‏اى و گلى و برگى بايد بدهد و مى‏دهد چون طبيعتِ نباتات ساده‏تر و نزديك‏تر به غيب است از طبيعت حيوانات پس علوم اجماليّه در آنها قوىّ ‏تر و روشن‏تر است امّا به علم تفصيلى نمى‏ انجامد و در انسان ممكن است بيانجامد به علم تفصيلى كه بفهمد براى چه كارى و فعليّتى آفريده شده و راه و آلاتِ تحصيلش چيست پس مى‏شود عالِمى كه خوابش به از بيدارى جُهّال است و جُهّال آنانند كه اين علم تفصيلى را ندارند گرچه هزاران علم ديگر داشته باشند و مراد از حديث (اَلعِلمُ مَجبُولٌ فيكُم تَخَلّقُوا بِاَخلاقِ الرّوحانِيّينَ يَظهَرُ لَكُم) آنست كه اين علم تا اجمالى است و استعداد است ،مجبول است وقتى كه تفصيلى شد يَظهَرْ لكُم است و راهش اخلاق روحانى است و (اَلعِلمُ نُورٌ يَقذِفُهُ اللّهُ فى قَلبِ مَن يَشاءُ) همين است كه اگر اجمالى بدل به تفصيلى شود مى‏شود مصداقِ (اَشرَقَتِ الاَرضُ بِنُورِ رَبِّها) (و ستم) آنست كه شخص به فعليّت نرسيده بميرد كه او كشته شده است يعنى پيش از اَجَلِّ حقيقى كه به معنى تبدّل استعداد به فعليّت است به ناكام مرده است و (نمى‏آيد باز) براى آنان است كه استعداد آنها باطل شده باشد كه دوباره آمدن بى‏ ثمر است و حكيم تعالى فعل لغو نمى‏كند امّا آنانكه هنوز استعداد آنها باقى است شايد دوباره آيند امّا نمى‏ فهمند كه اين آمدنِ دوباره است تا تلاشِ در عمل كنند و خطرِ غفلاتِ عمر اوّل باز هست مگر بارقه عنايت خاصه بر او بتابد .

63. لب بر لب كوزه بردم از غايت آز

تا زو طلبم واسطه عمر دراز

با من به زبان حال مى‏گفت اين راز

عمرى چو تو بوده‏ ام دمى با من ساز

آز حرص بر خوردن است كه در گرانى و قحطى بيشتر مى ‏شود و عموم پيدا مى‏كند ،درازى عمر و به آنست كه راحت باشى و راحت به آنست كه ملتفتِ دنيا و حوادث نباشى و اين نمى‏شود مگر به مستى كه يا بدن مست باشد به مسكرات يا جان به عشق و عيب بزرگ دنيا آنست كه توليد قبايح مى‏كند در آدمى كه سرمايه آن قبايح غفلت از آنست كه بخواند نقوشِ حوادثِ دنيا را كه همه تحذير مى‏كند ما را از قبايح و ثابت مى‏كند بى ‏وفائى دنيا را كه ناشى از تنگنائى آنست كه تا از كسى نگيرد نمى ‏تواند به ديگرى بدهد .

64. از عمر تو چونكه مى ‏تراشد شب و روز

مگذار كه بر تو خاك پاشد شب و روز

روز و شب خويش را به شادى گذران

اى بس كه نباشى تو و باشد شب و روز

يعنى مباد كه خاك خودت را بر سر تو بپاشد به غفلت كه اين عمر كوتاه را هم به غم بگذرانى و عبرتِ ديگران شوى كه هماره نامت را به افسوس برند و آنچه تو خود نخوردى ديگران خورند يا ضمير مخاطب است و فاعل بود و تا نيز مفعول نبود يعنى روح بيش از بدن بوده با تعيّنى روحانى و حدوث جسمانى ندارد و پس از مرگ نيز باقى خواهد بود با تعيّن روحانى و غنا از لوازم جسم .

65. بودى كه نبودت به خور و خواب نياز

كردند نيازمندت اين چار انباز

هر يك به تو آنچه داد بستاند باز

تا باز چنان شوى كه بودى آغاز

خوردن استمدادِ بدن است از عالم اجسام و خواب استمداد بدن است از عالم غيب و ارواح و يك معنى (دُو دَر) بودن دنيا همين است كه بدن دو گونه نياز دارد يكى به بالا و يكى به زير و بى ‏نياز نمى‏ شود جز به مرگ تا هر يك از بالا و زير آنچه داده بودند پس بگيرند (انباز) شريك يعنى چار آخشيج با آنكه ضدّ و دشمن همند در دشمنى با جان ما همدست و انبازِ همند و در نبرد ما هيچ بر ما نبخشند تا همه ما را از سامان و مرز خودشان يكسره برانند .

66. اى چرخ خسيس خَسِّ دون پرور خَسّ

هرگز نروى تو بر مراد دل كس[18]

چرخا فلكا ترا همين عادت بس

ناكس تو كسى كنى و كس را ناكس‏

مراد از كس اوّل عموم نيست بلكه ضدّ ناكس[19] است .(بس) يعنى جز اين‏ كارى نمى‏كنى نه اينكه در واقع بس است .خَسّ بر وزن صَعْب و بر وزن كثيف لغت عربى است به معنى فرومايه فعلش از باب فرح است و مصدرش خِسّة و خِساست است به كسر خاء و خسيست به فتح خاء گويند (رَفَعتُهُ من خَسيسَةٍ) يعنى بلند كردم او را از پستى و فرومايگى ذاتى .(چرخ) آنكه دورِ خود بگردد و چون بسائط هماره رو به تركيب مى‏روند تا به انسان رسند باز برگردند و به بساطتِ خود باز آيند پس اين جهان را چرخ توان ناميد و اگر چرخ را آسمان گردنده مجوّفى دانيم كه بسائط در جوف آنست پسند دانشمندان كنونى اروپا نخواهد بود .ناكس موادّ طبيعيّه است كه به دام‏گسترى تعفين اختلاس نفوس نباتيّه و حيوانيّه از عالَمِ ملكوت نموده كس مى‏شوند و سر از گريبان زندگان بدر مى‏كنند و هنوز خود سير نشده و جهان را از خود سير نكرده جان را باخته مُنجذب به سوى بسائط مى‏شوند پس هماره نوع جهان باقى است به چرخيدن امّا شخص جهانيان فانيند به جذب ملكوت گم شده‏ها و اجزاءِ خود را مانند جذب كلّ جزء را ،پس در هر فنائى و مرگى دو خير و بازگشت به وطن است زيرا تن به بسائط باز مى‏گردد و جان به ملكوت و هر دو بچه گم گشته به دامن مادر خود مى ‏افتند .پس غلط و ناروايى در گردش گردنده‏ ها است .

67. مرغى ديدم نشسته بر باره طوس

در پيش نهاده كلّه كيكاووس‏

با كلّه همى گفت كه افسوس افسوس

كو بانگ جرسها و كجا[20] ناله كوس

68. جامى است كه عقل آفرين ميزندش

صد بوسه ز مهر بر جبين مى‏زندش

اين كوزه‏گرِ دهر اگر جامِ لطيف

مى‏سازد و باز بر زمين مى‏زندش‏

توان گفت كه عقل آفرين يك كلمه است يعنى آفريننده عقل و اوّل كسى كه خدا را به (واهب ‏العقل) ناميد شيخ ابوعلى سينا بود .و جام اين جهان است و زَدنِ جام به سر كشيدن آنست و مراد در اينجا بردن جان جهان است از شهود به غيب و به درون كشيدن نَفَس الرَّحمن كه همه آفرينش يك تنفّس حقّ است از درون ذات مطلق بيرون آمده و به شش جهت گشته (خَلَقَ ‏السَّمواتِ وَ الاَرضَ فى سِتَّةِ اَيّامٍ) و باز به درون برگشته (لَمِنَ الملكُ اليَومَ لِلّهِ الواحِدِ القَهّارِ) .

69. از نامده ‏ها زرد مكن چهره خويش

وز آمده‏ ها آب مكن زهره خويش

بردار ز دنياى دنى بهره خويش

ز آن پيش كه دهر بركشد دهره[21] خويش‏

70. اى چرخ مرا مَكُش به بدمستى خويش‏

بشناس بلندىّ من و پستى خويش

من خود ز غمِ خويش و تهيدستى[22] خويش‏

پيوسته ملول باشم از هستىِ خويش

71. در كارگه[23] كوزه‏گرى بودم دوش‏

ديدم دو هزار كوزه گويا و خموش

هر يك به زبان حال با من گفتند

كو كوزه‏گر و كوزه‏خر و كوزه فروش‏

يعنى ما خود به نوبت اين هر سه بوده ‏ايم و نيز بارها خواهيم بود و تو نيز .

72. اى چرخِ فلك نه نان‏شناسى نه نمك

پيوسته مرا برهنه ‏سازى چو سَمَك‏

از چرخ زنى دو شخص پوشيده شوند

پس چرخ زنى به از تو اى چرخ فلك[24]

73. تا كى ز جفاهاىِ تو اى چرخ فلك

از بهر خدا جور كن آهسته ترك‏

من سوخته ‏ام تمام و هر لحظه تو نيز

بر سوخته مى‏ پراكنى سوده نمك‏

74. هرگز به طرب شربت آبى نخورم

تا از كف اندوه شرابى نخورم‏

نانى نزنم بر نمك هيچكسى

تا از جگر خويش كبابى نخورم‏

75. اى چرخ ز گردشِ تو خورسند نِيَم

آزادم كن كه لايقِ بند نِيَم

گر ميل تو با بى‏خرد و نا اهل است

من نيز چنان اهل و خردمند نيم

76. دنيا چو فنا است من بجز فنّ نكنم

جز ياد نشاط مى روشن نكنم

گويند خدا ترا ز مى توبه دهاد

او خود ندهد اگر دهد من نكنم‏

77. ديگر غمِ اين گردش گردون نخوريم

جز باده صاف و مى گلگون نخوريم

مى خون جهان است و جهان خونى ما

ما خون دل خونى خود چون نخوريم

78. افسوس كه بى ‏فائده فرسوده شديم

وز داس[25]سپهر سرنگون سوده شويم

دردا و ندامتا كه تا چشم زديم

نا بوده به كام خويش و نابوده[26] شديم

79. زينگونه كه من كار جهان مى‏بينم

عالَم همه رايگان بر آن مى ‏بينم‏

سبحان ‏اللّه بهر چه درمى ‏نگرم

ناكامى خويشتن در آن مى ‏بينم‏

80. در دايره وجود دير آمده ‏ايم

وز پايه مردمى به زير آمده ‏ايم

چون عمر نه بر مراد ما مى‏گذرد

اى كاش سرآمدى كه سير آمده ‏ايم

81. يك روز ز بند عالم آزاد نِيَم

يك دم زدن از وجود خود شاد نيم

شاگردى روزگار كردم بسيار

در دور جهان هنوز استاد نِيَم

82. هر روز ز گردش تو اى چرخ كهن

نخل طربم بركند از بيخ و ز بن

وين طرفه كه نا اهل تو از دام گهت

كس نيست كه گويدش به تنگ است مكن

83. اى چرخ هميشه در نبردى با من

درمان دگر كسى و دردى با من

در صلح چو ماند كان نكردم با تو

در جنگ چو بود كان نكردى با من

84. برخيز و مخور غم جهان گذران

خوش باش و دمى به شادمانى گذران‏

در طبع جهان اگر وفايى بودى

نوبت به خودى نيامدى از دگران‏

85. نتوان دل شاد را به غم فرسودن

وقت خوش خود به سنگ محنت سودن

در دهر كه داند كه چه خواهد بودن

مى بايد و معشوقه به كام آسودن‏

86. كس نيست در اين گفت و شنود همدم من‏

شد ناله من همنفس و محرم من

بى‏گريه چو نيست ديده پر غم من

من سر بنهم تا بسر آيد غم من

87. اى گشته شب و روز به دنيا نگران

انديشه نمى‏كنى تو از روز گران[27]‏

آخر نفسى ببين و باز آى به خود

كايّام چگونه مى‏كند با دگران

گران به كاف تازى كنار و آخر است ،(بيكران) يعنى بى‏ پايان ،انديشه هم به معنى ترس توان بود هم به معنى ياد و فكر و انتقال ذهن از ديدن چيزى به ياد چيزى ديگر.

88. بشنو ز من اى زبده ياران كُهُن

انديشه مكن ز اين فلك بى سر و بُن‏

بر گوشه عرصات قيامت بنشين

بازيچه چرخ را تماشائى كُن

كهن اشاره به قديم زمانى بودن نفس ناطقه است بلكه قديمِ دهرى نيز زيرا كه عالَمِ انسانى برتر از ملكوت است ،ملكوتى به معنى خاصّ كه فروتر از جبروت است و دهر ابد بقاء اين ملكوت است امّا ملكوت به معنى عامّ همه عالَمِ غيب است در مقابل مُلك كه شهود باشد (بى‏سر و بن) هم براى بى‏زاويه بودن سطح كُره است كه پايان مقدارى امتدادى ندارد و هم براى بى ‏آغاز و انجام زمانى بودن فلك است و هم براى بى‏اساس بودن حوادثى است كه از حركات فلك پيدا مى‏شوند كه ارتباطِ تامّ عقلى به يكديگر ندارد و نمى‏توان آنها را به قياس تحتِ قاعده كليّه عقليّه در آورد و اطمينان بدو نمود چنانكه گويند در كارهاى جهان بى‏بنيان هيچ شرط هيچ نيست و اين از آنست كه حوصله ادراكات قابل دركِ روابطِ عقليّه اشياء نيست نه آنكه فى ‏الواقع روابط نيست ،نرويد برگى و نجنبد رگى مگر به امر حق تعالى كه جارى است از اَوديه علل عاليه براى غرضى مهمّ كه فهم اين جهان از آن كوتاه است بلكه نبايد بفهمد كه مضرّ است براى نظم اين جهان و عرصات كه جمع عرصه است از آن جهت نام قيامت شده كه اختلاف طبقات مردم و مراتب ذوات كونيّه در قيامت كبرى‏ چنان ظاهر شود كه هيچ دو طبقه‏اى شبيه و مخلوط بهم نيست و خبر از هم ندارند كه چندين عرصه متباينه در يك عرصه موجود است و هر يك پندارد كه جز آن نيست ،بازيچه بيان معنى سوم بى‏ سر و بن است كه علاوه بر بازى بودن (زيرا كه فائده عقلانى ديده نمى‏شود) بازى كوچك مختصرى هم هست و عجب آنكه با اين كوچكى در نطع و سفره اين بازيچه عالَم‏ هاى بزرگ برد و باخت و متبادل مى ‏شوند و تا ابد هم اين بازيچه به اين كوچكى برقرار است و هنوز معلوم نشده كه آنكه مى‏ برد از كه مى ‏برد و آنكه مى ‏بازد به كه مى ‏بازد و عجب‏ تر آنكه تماشايش بهتر از خود بازى است .

89. گاوى است در آسمان و نامش پروين[28]

يك گاو دگر نهفته در زير زمين

چشم خردت گشاى چون اهل يقين

زير و زبر دو گاو مشتى خَربين

بهترين مذمّت دنيا و حقيقت گوئى است و اقلِّ مرتبه خر بودن آنست كه خود را زاده اين دو گاو مى‏دانند و كار گاو را كه خوردن و شيار زمين است كار و فخر خود دانند .

90. بر موجبِ عقل زندگانى كردن

شايد كردن[29] امّا ندانى كردن[30]

استاد تو روزگار چابك دست است

چندان بسرت زند كه دانى كردن

حكماء فرموده ‏اند كه مكاره دنيا و فشارهاى جهان بهترين مربّى است و اين كلمه را بايد وِردِ خود نمود (حسبى رَبّى مِن كلِّ مُرَبّى) و بعضى همين كلمه را در بيست و يك روز هر روز بيست و يك بار مى ‏خوانند و براى مطالب مؤثّر مى‏دانند و چون كه حوادث دهر آثار تربيت بزرگ حق تعالى است پس نبايد بازيچه شمرد .

91. چون حاصل آدمى در اين شورستان

جز خوردن غصّه نيست تا كندنِ جان

خرّم دل آنكه زين جهان زود برفت

و آسود كسى[31] كه خود نيامد به جهان‏

زود رفتن آگاهى و توبه و ترك ،تدارك مافات است و نيامدن عصمت الهى و آلوده نشدن از اوّل است قال تعالى وَ مَن يَعتَصِم باللّهِ فَقَد هُدىَ الى‏ صِراطٍ مُستَقيم .

92. از گردش اين دايره بى‏پايان

بر خوردارى دو نوع مردم را دان

يا با خبرى تمام از نيك و بدش

يا بى‏خبرى از خود و از كار جهان‏

نحوه اين دو برخوردارى مختلف است اَشَدَّ اِختلافٍ و بى‏خبران متدرّجاً با خبر مى‏گردند چنانكه در دوره آخر بى‏خبر نماند امّا كيفيّت و درجات خبر باز مختلف است مانند وجود .

93. تا كى غم آن خورم كز[32] اين دير كُهُن

احوال مرا نه سر پديد است و نه بُن

زآن بيش كه رخت زين سرا بربندم

ساقى بدهم[33] مى كه همين است سُخُن

94. دارم ز جفاى فلك آينه گون

وز گردش روزگار خَس پرور دون‏

از ديده رخى همچو پياله پر اشك

در سينه دلى همچو صراحى پرخون‏

95. اين چرخِ فلك بهر هلاكِ من و تو

قصدى دارد به جان پاك من و تو

بر سبزه نشين پياله كش دير نماند

تا[34] سبزه برون دمد ز خاك من و تو

96. غرّه چه شوى به مسكن و كاشانه

بر عمر كه هست حاصلش افسانه‏

همخوابه بادى و فروزى چون شمع

در رهگذر سيل چه[35] سازى خانه[36]‏

ديدن و شنيدن افسانه‏ هاى ديگران و خود عبرت و افسانه شدن براى آيندگان با آنكه ريشه زندگى نَفَس است و به اختيار تو نيست هماره شمعِ آرزو مى‏فروزى و سيل حوادث ناگوار غالباً از قواى دماغيّه بشر كه چون چشمه ‏هاى كوهند برمى‏خيزد و بسر بشر مى‏گذرد و بر تن و جان مى‏ ريزد با اين همه دل بدان مى ‏بندى و خانه اميد خود مى ‏دانى .

97. گر اسب و يراق است و گر فيروزه

مغرور مشو به دولت[37] ده روزه‏

از قهر فلك هيچ كسى جان نبرد

امروز سبو شكست و فردا كوزه‏

98. هنگام صبوح اى صنمِ فرّخ پى

بر ساز ترانه و به پيش آور مى‏

كافكند به خاك صد هزاران جم و كَى

اين آمدن تير مَه و رفتن دَى

99. اى دهر به كرده‏هاى خود معترفى

در خانقه جور و ستم معتكفى

نعمت به خسان دهى و زحمت به كسان

زين هر دو برون نه‏اى دُرى يا خَزَفى[38]

100. اى چرخ چه كرده‏ام بمن راست بگوى

پيوسته مرا فكنده‏اى در تك و پوى

نانم ندهى تا نبرى كوى بكوى

آبم ندهى تا نبرى آب ز روى

101. دنيا نَفَسىّ و من در او يك نَفَسى

اندر نَفَسى چند توان زَد نَفَسى

شكرانه آنكه زنده‏ اى خوش مى‏باش

اين عالَم بى ‏وفا نماند به كسى

حكماء فرموده‏اند (اَلدُّنيا آنٌ مِن آناتِ الآخِرة) در حديث نبوى است (اَلدُّنيا اُسبُوعٌ مِن اَسابيعِ الأخِرَةِ) و نزد عرفاء دنيا تعيّنى است بس مختصر از تعيّناتِ متنوّعه متواليه روح اضافى كه جان همه عوالم است .

102. اى كاش كه جاىِ آرميدن بودى

يا اين ره دور را رسيدن بودى

كاش از پى صد هزار سال از دلِ خاك

چون سبزه اميد بر دميدن بودى‏


[1] .منسوب به بندار رازى است .

[2] . ز مى باش خراب) .

(تا خراب شوى مانند جهان) .

[3] .تهى‏دست.

[4] .سراچه به اصطلاح خراسانى ‏ها بيرونى است و اسپهانى خلوت گويد .

[5] .در چاپ اول سطور بالا (نوشته شده عين خط شارح است).

[6] .يعنى گذشتن و فنائش خوب بود.

[7] .در چاپ اول سطور بالا (خط شارح است).

[8] .تهى‏دست.

[9] . حكماً اين احتمال را بده.

[10] .همه.

[11] .هر اخترى نشانه يك دوره ‏اى است كه گذشته و براى آتيه نيز نشان ‏ها خواهد پيدا شد و بر اين اختران افزود .

[12] . علم.

[13] . عمل.

[14] .تك هر چيزى و تك دائره مركز آنست.

[15] .به فتح حاء بازگشتن و اينجا اشاره به نوبت است و به ضم حاء هلاك و نقصانست.

[16] .عاشق قوى.

[17] .معشوقِ فرمان‏بر.

[18] .مى شايد كه كس روح باشد، ناكس تن.

[19] .به دليل مصراع آخر.

[20] .چه شد ناله .

[21] .يك قسم حربه‏ ايست كه راست و پهن و كوتاه هست و اينجا مراد مرگست.

[22] .مراد فقر ذاتى و عدم متجدّد دمبدم است و مراد از غم آرزوى وجود دائم و از هستى وجود عاريه متبدّل متجدّد بيم‏ آلود.

[23] .كارخانه.

[24] .استفهام انكاريست.

[25] . آلت درويدن گياه است و باريك و كج مستدير و بلند است بخلاف دهره.

[26] .به يك چشم زدن يا آنكه از آن دم كه چشم گشوده ‏ايم خود را ناكام و نابود ديده ‏ايم.

[27] .يعنى روزسازان كه نفوس فلكيه باشند.

[28] .عرب ثريا و شاهد نامد .

[29] . سزاوار است و شايسته.

[30] . نتوانى يا راه و آدابش ندانى .

[31] .آسوده‏تر آنكه.

[32] .كار اين دير كهن.

[33] .بده مرا.

[34] .بسيار.

[35] .چگونه و چرا .

[36] .دل نهى يا بنا كنى.

[37] .ظفر .

[38] .در بر هر خس خزف براى كس و معتدل نيستى.

حکمت خیام

عباس کیوان قزوینی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگو شرکت کنید؟
نظری بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *