در مدح می به وجهی شگرف و غوصِ در بحرِ ژرف ‏

شماره مقاله492

1 . مى در قدح انصاف كه جانى است لطيف

در كالبـد شيشـه روانـى است لطيف‏

لايـق نبـود هيـچ گران همـدم مــن

جز ساغر باده كان گرانى است لطيف‏

مراد از گران سنگين متكبر است .

لطيف چيزى است كه ديده نشود يا سبك به هر حال ضدّ گرانست و مى هم گرانست و هم لطيف و مى ‏توان ساغر را اضافه به باده نموده تا گران صفت وى باشد.

و حافظ گويد به اقتباس از گرانان جهان رطل گران ما را بس .

2 . آن مى كه حياتِ جاودانيست بنوش‏

ســرمايــه لــذّت جوانيست بنوش‏

ســـوزنده چـــو آتش اســت ليكــن غم او

سازنده چو آب زندگانى است بنوش‏

3 . از بزم خرد عقـل دليـل ســره گفــت‏

از روم عـرب ميمنه و مَيسَرَه گـفت‏

گــرنا اهلــى گفـت كـه مـى ناسره است‏

من چون شنوم چونكه خدايش سَره گفت‏

اشاره است به آيه قرآن ،فَنَظِرَةٌ اِلى‏ مَيسَرَةٍ ،سَرَه رواج است و ناسره يعنى در شرع رواج نيست و مَيسَره در لغتِ عرب يك كلمه است به دو معنى و در فارسى دو كلمه است به يك معنى .

4 . ساقى به حيات چون كسى رهبر نيست‏

ور پير بود به از مى و ساغر نيست‏

مـى همـدم ما اسـت زآنكه چون گرمى دهى‏

در آب حيـات و چشمــه كوثـر نيست‏

5 . سَيــــرِ دو جهـان از قـدح مستانســـت

خورشيــد ازل جــام مَــهِ تابانســـــت‏

اين نكتـه كه در قلـب جهــان پنهاســـــت

در شيشـۀ مـى اگـر بدانــى آنســـــت‏

6 . عمريست كه مدّاحىِ مى ورد منست

و اسباب مى است آنچه در گرد منست‏

زاهد اگر استاد تو عقلست اينجا

خوش باش كه استاد تو شاگرد منست‏

اينجا يعنى عالم طبيعت ،شاگرد آنكه پائين‏تر باشد ،يعنى آن مى كه ممدوح منست آنست كه خورنده را بالاتر از عقل مى‏برد و عقل از مرتبۀ خورنده زائل مى‏شود نه خورنده از مرتبه عقل ،يعنى عقل كوتاه‏تر از آنست كه دستش به دامن مى‏خوار برسد .

7 . من مَى خورم و مخالفان از چپ و راست‏

گويند مخور باده كه دين را اعداست‏

چون دانستم كه مى عدوى دين است

واللّه بخورم خون عدو را كه روا است‏

8 . مى گرچه حرام است ولى تا كه خورد

وانگاه چه مقدار و دگر با كه خورد

آنگاه كه اين سه چار شرط آمد جمع

پس مى بجز از مردم دانا كه خورد

9 . امشب مى جام يك منى خواهم كرد

خود را به دو جام مى غنى خواهم كرد

اوّل سه طلاق عقل و دين بايد گفت‏

پس دختر رز را به زنى خواهم كرد

10. ز آن سر به گلى كه پير دهقان دارد

پر كن كه دلم ميل فراوان دارد

از سر گُل آرزو بدر كن كه جهان

در زير گِل آرزو فراوان دارد

يعنى سرهاى پر آرزوى مردگان كه بر آرزو نرسيده مردند ،پس تو به آرزوى خود برس تا آرزو از سرت بدر رفته باشد و پير دهقان نزد عرفاءِ شيعه على (ع) است چونكه به زراعت مى‏ پرداخت و از آن راه ثروت فراوان يافت و فرمود :

الزرع خير من جميع المكتسب لان ثلثه و ثلثيه ذهب

و مقام ولايت مناسب باغبانى و زراعت است ،و بهترين اقسام مى آنست كه انگور را هم در باغ به خُم انداخته و آن را دفن در خاك نموده سر آن را نيز گِل اندود كنند تا برسد و پر مغز گردد ،اديب پيشاورى گويد ساقى بده رطل گران زان مى كه دهقان پرورد ،اين رباعى با رباعى سيزدهم در فصل سيّم هم شرح شدند به وجهى ديگر مناسبِ آنجا .

11. مى بايد خورد و كام دل بايد راند

در دل نتوان درخت اندوه نشاند

همواره كتاب صرف مى ‏بايد خواند

پيداست كه چند در جهان خواهى ماند

مصراع سوّم استفهام انكارى يا توبيخى است يعنى كام دل را بايد خرج كرد و صرفه‏ جوئى به نگهداشتن آن نكرد والّا درختِ اندوه از آن مى‏ رويد و مزرعِ دل را ويران مى‏ سازد و يا امر است يعنى مصدر كام دل را بايد صرف در صيغه ‏هاى نُه گانه نمود به چهار درجه در گذشته و حال و آينده به نحو دلخواه هميشه زيرا عمر كوتاهست مبادا كه كار در ميان بماند و تو بميرى .

12. وقتى كه طلوع صبح ازرق باشد

بايد به كَفَت جام مروّق[1] باشد

گويند به افواه كه حق تلخ[2] بود

بايد همه حال كه مى حق باشد

اين رباعى در توحيد هم شرح شد صفحه… و مناسب اينجا اينست كه مروّق مصفّى است كه بى‏دُرد باشد و يا آنكه مى مطلقا مروّقست .زيرا ترويق آنست كه متاعى را بفروشى و بهتر از آن بخرى و به بهاى مى هر چه بدهى و بخرى ترويق كرده‏اى اگر همه دل و هوش باشد و به افواه اشاره به عدم تسليم (الحَقّ مُرٌّ) است نزد عقلاء .

13. از بادۀ شب اگر خمارم نبود

مى خوردن روز اختيارم نبود

گفتى بكن اختيارِ مَى خوردن روز

در خوردن روز بخت يارم نبود

اختيار در اينجا به معنى پسند و انتخابست ،و مى خوردن روز به چند معنى است :

يكى آشكار خوردنست .

دوّم در ضمن كارهاى ديگر خوردن و آن را مخلوط به كارهاى ديگر كردن كه توهين است به مى . بايد براى مى فارغ نشست و دست از هر كارى شُست چنانكه نامت جز مى‏خوار نباشد كه غيور و رشگين است جز خود نتواند ديد پيشينيان هنگامى كه به مى مى‏نشستند كمتر از سه روز نبود و تا چهل روز هم مى‏بود ،سوّم با رعونت و خودى و خودستائى خوردن و از حريفان حشمت و حرمت خواستن و با لباس كار و منصب خوردن پس بايد لباس و حال ميخوارگى جدا باشد مانند لباس شب و حالِ خلوت و خواب ،پس شاه را بايد كه تاج و تخت و نام شاهى نباشد و وزير را بايد كه شال و كلاه و دستور نباشد و پير را بايد كه وقار نباشد و جوان را گردن فرازى نباشد و فاضلان را فضل فروشى نباشد ،و گله‏ مندان را گله‏ گذارى نباشد (بيا كه موسم صلحست و آشتىّ و عنايت) ،و غريمان را تقاضا نباشد و عاشقان را سوز و گداز نباشد ،و دردمندان را ناله و آه نباشد كه فضاءِ ميخانه را تيره سازند ،و هنرمندان را تفاخر نباشد و زبان آوران را دم زدن نباشد ،و خِنياگران را بركشيدن آواز نباشد مگر به دلخواه ميگساران و به قدر دلخواه و به لحن دلخواه ايشان و بزميان را قيد آداب و رسوم نشست و برخاست نباشد بلكه خوابند و آيند و روند و هر چه خواهند كنند . كسی را در ميان نبينند و از كسى حساب نگيرند و نيز به كم و زياد خوردن يكديگر ننگرند و خورده نگيرند ،چهارم خوردن مى در هنگامى كه هوش خود را لازم دارد كه بايد سرمايه كند و به كار برد مانند رزمگاه و بازار بازرگانى و صنعت سازى و علم و فن‏آموزى اگرچه فنّ ميگسارى باشد و ديده‏بانى و حساب كشى و خدمتكارى ، چونكه خدمتكاران شب آزادند و روز بكارند. و بدانكه صبوحى جزء مى خوردنِ روز نيست بلكه تكميل مى خوردن شب است و تهيّه براى هشيارى روز .و مصراع چهارم دلالت دارد بر آنكه مى خوردن روز نشانه بدبختى است كه هم تقويت حقِّ مى است و هم تفويتِ حقوق زندگانى و حقوق معاشران و خواجه تاشان و اميران و زيردستان .

14. ايزد به بهشت وعده با ما مى‏كرد

پس در دو جهان حرام مى را كى كرد

شخصى ز عرب ناقۀ حمزه پى كرد[3]

پيغمبر ما حرام مى بر وى كرد

اشاره به وخامت مى خوردن روز است كه به ناقه پى كردن مى ‏انجامد و دل نمى ‏آرامد و اين قصّه جزء تاريخ صحيح است و افسانه نيست اسلام از اوّل به صرافتِ طبع خود متعرّضِ مِى نبود تا وقتى كه اين پى كردن ناقه واقع شد .

15. اكنون كه ز خوش دلى بجز نام نماند

امروز كه در دست بجز جام نماند

دست طرب از ساغر مى‏باز مگير

يك همدم پخته جز مى خام نماند

16. گويند بهشت و حوض كوثر باشد

و آنجا مى‏ ناب و شهد و شكّر باشد

پركن قدح باده و بردستم نه

نقدى زهزار نسيه خوش تر باشد

ياء نقدى ياءِ نكره است و غرض تقليل است و يكى برابر هزار انداختن است و شايد نقدى به معنى حالا و الآن باشد و متعلّق به نِه باشد و مراد على العجاله باشد و اشاره به آنكه اين نقد تو مال من و نسيه‏ هاى من مال تو باشد .

17. گويند هر آن كسانكه با پرهيزند

زانسان كه بميرند چنان[4] برخيزند

ما با مى و معشوق از آنيم مقيم

بوتا كه به حشرمان چنين انگيزند

يعنى اميد و شايد و در مَثَل است (يبوك و مگر افتاد) يعنى حيران و مضطرب شد و راه سخن و تدبير گم كرد .

18. يك جام هزار مرد با دين ارزد

يك جرعه مى به ملكت چين ارزد

در روى زمين چيست زباده خوشتر

تلخى كه هزار جان شيرين ارزد

زيرا آن هزار مرد تا دين را ندهند يك جام نخواهند گرفت و اگر هم از اوّل نداده باشد همانكه جام را گرفتند دست از دين و هوش بايد بردارند و برمى‏ دارند .

19. ميخواره اگر غنىّ بود عور شود

وز عربده‏ اش جهان پر از شور شود

در حقّۀ لعل از آن زمرّد ريزم‏

تا ديده افعىِّ غمم كور شود

اين وقتى است كه چشم افعى بر زمرّد افتد نه مطلق مصاحبت و نيز گويند چون زمرّد به طعام زهردار رسد عرق كند و دارندۀ وى از عرق وى داند و پرهيز از آن طعام كند و نيز دارندۀ وى در نظرها با هيبت باشد و قبول عامّه يابد و به طول مدت اثر و قوّتش كم نمى‏شود ،پس مى از اين جهت شبيه به زمرّد است كه هر چه بماند پير نگردد بلكه قوى ‏تر گردد و با هيبت است زيرا همه كس از مست مى‏ترسد (و دلداده از چشم دلبر ترسد كه از خود مست است)[5] .

20. ساقى چو زمانه در شكست من و تست

دنيا نه سراچۀ نشست من و تست

گر زانكه ميان من و تو جام بود

ميدان به يقين كه حق بدست من و تست‏

در صفحه 252 هم شرح اين شعر گذشت .

21. ما خرقه زهد در سر خم كرديم

وز خاك خرابات تيمّم كرديم‏

باشد كه در آن ميكده‏ ها[6] دريابيم‏

آن عمر[7] كه در مدرسه ‏ها گم كرديم‏

خرقه كهنه و پارچۀ بى‏قدر است و مرقّع درويشانست كه وصله‏هاى ناجور كه در كوچه‏ها مى ‏يافتند به هم دوخته مى ‏پوشيدند و حالا لباس تجمّل را گويند شايد از آنست كه سابقاً خرقه پوشان محترم بوده ‏اند و رياست طلبان لباس آنها را به خود مى ‏پوشيدند ،گم كردن عمر كار بيهوده كردنست و پيدا كردنش دانستن آنكه بيهوده بوده است با پشيمانى و جبران و اشاره به آنست كه مقصود از عمر مَى خوردن و بى‏خود بودنست نه درس كه بر خودى افزايد .

22. زان پيش كه گورى ز من آكنده شود

و اجزاى مركّبم پراكنده شود

اى باده سر از گور صراحى بدر آر

باشد كه دل مردۀ من زنده شود

يعنى همان باده دل من بوده كه تا در صراحى است مرده است و چون ساغر تن را از خود پر كند زنده شود و همه قواى‏ و اعضاء را زنده سازد و خون را به دَوَران اندازد .وطن ِ مى گلوى ميخوار است نه صراحى و جان ميخوار مى است نه نَفَس پس مى در صراحى و ميخوار بى مى هر دو مرده‏اند و چون به هم رسند مى جانست و ميخوار تنش و زندگى مال جانست .

23. زان روح كه راح ناب مى‏خوانندش

تيمار دل خراب مى‏خوانندش‏

جامى دو سه سنگين به من آريد سبك‏

خيزآب چرا شرآب مى‏خوانندش‏

در عرب چيزى به قدر مى اسم ندارد يكى از آنها راح است و يكى مدام است كه اگر بى واو باشد صفت راح و به معنى زلال است و اگر واو باشد عطف و عَلَم است و تيمار به معنى وصفى است نه علمى بسر حالى است كه مى‏ دانند تقربى بفرمايد . تيمار در فرس تعمير ويران شده است ،و تيمار بيمار يعنى پرستارى دل ويرانش .

و سنگين يعنى پُر و پر بها و بزرگ و پر مغز و معنى و سبك يعنى زود و ابو نواس ابتكاراً گفته .

ثَقُلَتْ زُجاجاتٌ اَمْتَنا فَسَرفا حَتّى‏ اِذا طِنَتْ بِصِرْفِ الرّاح ،خَفَّتْ وَ كادَتْ تَسْتَطيرُ بِماحَوَتْ اِنَّ الجُسُومَ تَخُفَّ بِالاَرواحِ .

يعنى جام‏ها چون خالى باشند بسيار سنگين‏اَند مانند تن مرده و همانكه پر از راح ناب شدند سبك شده به پرواز آيند به سبب آن جانى كه به تنشان آمده ،و همانا هر جسمى به سبب جان سبك گردد ،ولى بايد دانست كه اين نشاطى است كه جام مى‏كند كه مى را جان خود مى‏ پندارد ،امّا مى جام را تن خود نمى ‏شمارد بلكه گور خود مى ‏داند و تنِ خود را فقط سر و جان ميخواران مى‏ داند كه در آنجا آغاز نشاط و شكفتگى و عرض اندام مى‏ نمايد و جوهر ذاتى خود را نشان مى ‏دهد و حرف خود را آنجا بر كرسى مى‏ نشاند و در فُرس نيز مَى چهارده نام دارد يكى ناب و يكى شرابست كه در عرب به معنى مطلق آشاميدنى است و مى را عرب شراب نگويد .

پس فرس طعنه بر عرب زده و مى را شراب گويد يعنى جز مى آشاميدنى نيست و گلوى آدمى نبايد جز مى بنوشد ،و خدا بهشتيان را شراب طهور نويد داده و لفظ شراب مفرد است امّا حكيم خيّام در اينجا ابتكاراً آن را مركّب از شر و آب قرار داده و برابر خيرآب انداخته و طعنه بر فرس زده كه تو كه طعنه بر عرب زدى كه چرا مى را شراب نمى ‏نامى خود چرا خيراب نمى ‏نامى و اين نكته را خاقانى از خيّام اقتباس نموده و در شهر شَروان كه به غلط شِروان و شيروان[8] مى‏خوانند به كار برده و فهمانده كه شَروان به فتح شين و بدون يا است .

تا كلبۀ من در اين مكان است

شَروان همه ساله خيروان است[9]‏

و خيّام اين دو لفظ را در رباعى ديگر با هم آورده بطور توصيف .

24. چون فوت شوم به باده شوئيد مرا تلقين ز شرابِ ناب گوئيد مرا

خواهيد به روز حشر يابيد مرا از خاك در مكيده جوئيد مرا

اشاره به آنكه مرا در ميكده دفن نمائيد و توان شراب ناب را توجيه به لااله الااللّه نمود و اين رباعى خيلى ساده است نكته در بر ندارد كه مناسب مقام خيّام باشد .

25. عيد آمد و كارها نكو خواهد كرد ساقى مَى لعل در سبو خواهد كرد

چون روى عروس چون چشم خروس‏

افسارِ نماز و پوز بند روزه عيد از سر اين خران فرو خواهد كرد

يكبار دگر افسوس افسوس‏

يعنى خوبست هماره افسار بر سرِ خران باشد والّا پا از حدِّ خويش برتر خواهند گذاشت و بساطِ انسانيّت را لگدكوب خواهند ساخت و عيد آن دم است كه مى كه حقيقتاً عيد است به ميان آيد ولى از روزه معلوم مى‏شود كه مراد عيد رمضان است و مراد از نماز هزار ركعت وظيفۀ شب ‏هاىِ ماه رمضانست غير نوافل يوميّه كه بايد تقسيم بر 30 يا 29 شب شود بالسّويه يا به تفاوت .

26. گر باده به كوه بر زنى رقص كند

ناقص بود آنكه باده را نقص كند

از باده مرا توبه چه مى‏فرمائى

روحيست كه او تربيتِ شخص كند

اشاره است به آيه (اَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‏ جَبَلٍ لَرَاَيْتَهُ خاشِعاً متصدِّعاً مِن خَشْيَةِ اللّه در سخه) به جاى بر زنى در دهى است و مناسب است با آنكه مراد از باده خود مى‏باشد و بر زنى مناسب است با آنكه مراد جام باشد كه شيشه بر سنگ زدنست يعنى اگر جام مى را بر كوه برزنى كه بشكند و بوى مى به كوه رسد آن را به رقص كه سبك روحيست آرد با سنگينى كه كوه دارد و نيز كوه در حد و مطابق لا است يعنى اگر بادۀ وجود را به عدم دهى همچون وجود منشاءِ آثار متنوّعه گردد و روح كنايه از ناپيدائىِ از شدّتِ لطافت است .

27. هر جرعه كه ساقيش به خاك افشاند

در ديدۀ گرم آتش دل (غم) بنشاند

سبحان اللّه تو باده مى‏پندارى

آبى كه ز صد درد دلت برهاند

علاوه بر جمع چار عنصر تبديل باد به آب است و ده به صد و اين صنعت را پيش از خيّام كسى به كار نبرده .(كتبه محمد على نامه 1348)

حکمت خیام

عباس کیوان قزوینی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگو شرکت کنید؟
نظری بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *