در مهر مهرويان

شماره مقاله489

فصل هفتم

در مهر مهرويان

و در آن سى و چهار(34) رباعى است‏

1 . اى آنكه گزيده جهانى تو مرا

خوشتر ز دل و ديده و جانى تو مرا

از جان صنما عزيزتر چيزى نيست

صد بار عزيزتر ز جانى تو مرا

2 . بر پاىِ تو بوسه دادن اى شمع طرب

به زان باشد كه ديگران را بر لب

دستِ من و دامنِ خيالت هر روز

پاى من و جستنِ وصالت هر شب

دلبر را شمعِ طرب ناميدن گويا از مبتكراتِ حكمى است يعنى از طرب افروخته يا افروزنده و افزاينده طربِ عاشقان است .خيال را به روز نسبت دادن با آنكه خيال مناسبِ شب است اشاره به آنست كه روزِ فراقِ تو شبِ من است .

3 . آن بت كه دلم ز بهر او زار شده است

او جاى ديگر به غم گرفتار شده است

من در طلبِ علاجِ خود چون كوشم

چون آنكه طبيبِ ما است بيمار شده است

يعنى معشوق طبيب است و عاشق بيمار حالا معشوقِ من عاشقِ ديگرى شده است و اين حالِ امّت است با پيغمبران كه عاشقِ حق تعالى‏اند ،پس اميد به شخص نبىّ تنها نبايد داشت مگر به وصفِ عنوانىِ رسالت او كه برمى‏گردد متصاعداً به معشوقِ حقيقى كه حق تعالى است (مَن ذالَّذى يَشفَعُ عِندَه اِلّا باِذنِه) پس آنكه هم معشوق است و هم عاشق فائده‏اش آنست كه عاشقِ خود را به معشوقِ خود رساند نه فقط به خودش والّا كارِ معشوقى از او برنيايد و اگر خودِ او يا عاشقِ او درباره او دعوىِ معشوقى مستقلّ و منظوريّت بالاصاله و غايت قُصوى‏ بودن كند خطاء است.

4 . هر دل كه در او مهر محبّت بسرشت

گر ساكن مسجد است ور اهل كِنِشت

در دفتر عشق نام هر كس كه نوشت

آزاد ز دوزخست و فارغ ز بهشت [1]

سرشتن اشاره به عشق حقيقى است كه به جان آميخته باشد نه آنكه زاده حواس و قوى‏ باشد ،اينگونه عشق به هر معشوق كه باشد و به هر دين و آئينى كه باشد مقدّس است و راحت بخشِ خيال است كه دوزخ اضطرابِ خيال است و عشق توحيد خيال است .

5 . ما كافرِ عشقيم و مُسلمان دگر است

ما مورِ ضعيفيم و سليمان دگر است

از ما رخ زرد و جگر[2] پاره طلب

بازارچه قصب فروشان دگر است‏

يعنى عشق ما كفرِ ما است والّا كافر دين نيستيم ،پس لذائذ طبيعى و نفسانى و هوش ما مقهور و معدوم عشق شده نه جاه طلبيم كه دعوى سليمانى كنيم و نه خودپرستيم كه دعوى مسلمانى .(دين رسمى هر مملكتى)

6 . لعل تو مى مذاب و ساغر كانست

چشم تو پياله و شرابش جانست

آن جام بلورين كه ز مى خندانست

اشگى است كه خون دل در او پنهانست

يعنى شرابى كه بى‏معشوق و خارج از عشق باشد اشگِ با خون دل است پس هر جا كه مدح شراب نموده راجع به معشوق است و جمع خندان با اشگ و تشبيه جام به اشك لطفى دارد .

7 . روزى كه شود اذالسمآء انشقّت

وآندم كه شود اذا النّجوم انكدرت[3]

من دامن تو بگيرم اندر سُئِلَت

گويم صنما باىِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ

اقتباس از قرآن است و ممكن است كه اشاره به جلواتِ معشوق باشد هنگام وصال و ظاهرش مراد روز قيامت و محكمه عدل است امّا مراد نوع زارى است نه داد خواهى و ضمير مستترِ قُتِلَتْ راجع به موئوده است كه به معنى زنده به گور شده است و كنايه از عاشق است كه با آنكه زنده است مالكِ جان و دل خود نيست .

8 . يك هفته شراب خورده باشى پيوست

هان تا ننهى به روز آدينه ز دست

در مذهب ما شنبه و آدينه يكيست

جبّار پرست باش نه روز پرست

جبّار نام ستاره‏هاى جوزا است كه دو پيكر گويند .مذهب ما يعنى عاشقان آنست كه دو پيكر بودن عاشق و معشوق را روز وصل بايد پرستيد نه روز را چون كه برج دو پيكر كه ماه سوّم سال شمسى است سى و دو روز است و بزرگ‏ تر از همه بروج است زيرا در شمال معدل النهار است و ميل كلّى (منتها دورى) شمس است از معدل .

9 . در فصل بهار اگر بُت حور سرشت

پر مى قدحى دهد مرا بر لب كشت

گرچه بَرِ هر كس اين سخن باشد زشت

سگ بِه زِ من اَر برم دگر نام بهشت

قدح پر مى لب يار است و كشت زلفان برو افتاده است كه چون لاله‏ زار است و وصل دلبر را به هر بهشتى برترى دادن مذهب عاشقان است كه تصريح شده در رباعى آينده و در اغلب رباعى ‏ها كه مدح مى را توان به وصل معشوق تاويل نمود.

10. فصل گل و طرفِ جويبار و لبِ كشت

با يك دو سه تازه لعبتى حور سرشت

پيش آر كه باده نوشان صبوح

آسوده ز مسجدند و فارغ ز كنشت[4]

فصل گل هيجان و شكفتگى عشق و عاشق است در بزمِ وصال اگرچه در زمستان و بيابان خشك باشد كه همانجا جويبار و لب كشت خواهد گشت و صبح خواهد بود كه مسبوق به شب هجراست و مسجد خواهد بود كه سجده‏ هاىِ بى‏ رياى صميمى عاشقانه آنجا است و فارغان از عشق آنجا را كِنِشت نامند و از آنجا گريزانند چون دود از آتش .

11. با ما نگذارند دمى يارانت

غمخوار شدم ز دست غمخوارانت‏

خورشيد تو بر روزن ما چون افتد

كز ذرّه فزون است هوادارانت‏

مراد از ياران رقيبان فارغ از عشقند كه از بى‏ مغزى گمان كنند كه معشوقى ننگ است براى معشوق و او را نگذارند كه چون آفتاب برآيد و به بام و دَرِ عاشقان بتابد نه عاشقان ديگر زيرا عاشق حقيقى رقيب عاشق ديگر نخواهد شد زيرا ملتفت غير نيست و جز رضاى معشوق نخواهد بلى اگر معشوق او را به رقيبى امر نمايد رقابتى سخت خواهد نمود .

12. در عالم بى‏وفا كه منزلگه ما است

بسيار بجستم بقياسى[5] كه مرا است

چون روى تو ماه نيست روشن گفتم

چون قدّ تو سرو نيست مى‏گويم راست

13. تا چند زنم به روى درياها خشت

نوميد نيم چو بت پرستان ز كنشت

امشب من و سيمبر جوانان كِنِشت

مى خواهم و معشوق چه دوزخ چه بهشت

14. اى واى بر آن دل كه در او سوزى نيست

سودا زده مهر دل افروزى نيست

روزى كه تو بى‏ باده به سر خواهى برد

ضايع‏تر از آن روز ترا روزى نيست

باده عشق است به قرينه شعر اوّل كه مانند سوداى طبيعى در هر سرى هست .

15. پر خون ز فراقت جگرى نيست كه نيست

شيداى تو صاحبنظرى نيست كه نيست

با آنكه ندارى سر سوداى كسى

سوداى تو در هيچ سرى نيست كه نيست

16. كو مطرب مى تا بدهم داد صبوح

خوشوقت دلى كه مى‏كند ياد صبوح

ما را به جهان سه چيز مى ‏بايد خوش

سرمستى و عاشقىّ و فرياد صبوح

بانگ صبح (اذان) يا نعره خواستن صبوحى يا عربده ‏اى كه لازمه صبوحى زدن است يا آواز مطرب و خواندنش وقت خوردن صبوحى .

17. گويند هر آنكسان كه با پرهيزند

زانسان كه بميرند چنان برخيزند

ما با مى و معشوق از آنيم مقيم

بو تا كه به حشرمان چنان انگيزند

18 . مى[6] بايد خورد و مَرد مى ‏بايد بود

سر تا به قدم به درد مى ‏بايد بود

دائم سَبَقى ز عشق مى‏ بايد خواند

در كوچه دوست گرد مى‏بايد بود

معلوم است كه مراد از مى عشق و از مرد عاشق است كه غرق درد است زيرا مى ظاهرى سراپا را به درد نمى ‏آورد و گرد از هر جا كه برخاست همانجا مى ‏نشيند اگر باد هرزه‏گرد يعنى هواى نفس آن را نبَرد و عاشق همان گردى است كه از كوچه معشوق برخاسته و مبداء ديگرى ندارد پس معادش هم بايد آنجا باشد اگر درس عشق را نيكو خوانده و فراموش نكرده باشد .

10. فردا اَلَمِ فراق طىّ خواهد شد

با طالع سعد قصد مى خواهد شد

معشوقه موافقست و ايّام به كام

اكنون نكنم نشاط كى خواهد شد

20. درد هر كسى به گلعذارى نرسيد

تا بر دلش از زمانه خارى نرسيد

در شانه نگر كه تا به صد شاخ نشد

دستش بسر زلفِ نگارى نرسيد

21. در سر هوس بتان چون حورم باد

بر دست هميشه آب انگورم باد

گويند كسان مرا خدا توبه دهاد

او خود ندهد من نكنم دورم باد

22. تا يار شراب جانفزايم ندهد

صد بوسه فلك بر سر و پايم ندهد

گويند كه توبه كن اگر وقت آيد

چون توبه كنم اگر خدايم ندهد

وقت آيد يعنى مرگ آيد .مراد از شراب جان فزا عشق است .

23. خطّى كه ز روى يار برخواسته شد

تو ظنّ نبرى كه حسن او كاسته شد

در باغ رُخش بهر تماشاگه جان[7]

گل بود به سبزه نيز آراسته شد

مصراع آخر مشهور و يكى از مثل‏ هاى فارسى شده اما نمى‏ دانند كه مال حكيم است.

24. زلفين تو با مشك و ختن بازى كرد

با لعل لب تو روح دمسازى كرد

بالاى ترا به سرو نسبت كردم[8]

ز آن روز سُهى سرو سرافرازى كرد

25. سوادى ترا بهانه ‏اى بس باشد

مستانه ترا ترانه ‏اى بس باشد

در كشتن ما چرا كشد چشم تو تيغ

ما را سر تازيانه ‏اى بس باشد [9]

مراد از تيغ ابرو است و كشيدنش بودن بالاى چشم است و از تازيانه مژه چشم است و سر تازيانه غمزه است كه هزاران سر و با هر سرى هزاران سودا دارد .

26. گر بت رخ تست بت پرستى خوشتر

ور باده ز جام تست مستى خوشتر

در مستى عشق زان سبب نيست شدم

كآنمستى از هزار هستى خوشتر

دليل است بر آن كه حكيم بت‏پرستى و مستى را ذاتاً بد مى‏داند و بالعَرَض در مقامِ عشق خوب مى‏داند پس كسى نپندارد كه حكيم ذاتاً مستى را دوست مى‏داشت يعنى دشمن هوس بود و همانا اين پندار از كسى است كه خود از باده غفلت غرور مست است و از هوش و وجدان نيز تهيدست كه (لايَرَى الجذعَ فى عَينِه و يَرَى القَذى‏ فى عين اخيه) و نشانه خذلان فراغ از خود و اهتمام به عيب ديگران است و مستى مهملِ هستى است و لطف سخن ترجيح مهمل است بر هزار مستعمل خودش و براى آنكه آن مهمل از يك ناحيه‏ اى است كه هر مستعملى در آنجا باطل ‏العمل است.

27. خواهى ز فراق در فغان‏دار مرا

خواهى ز وصال شادمان دار مرا

من با تو نگويم كه چسان دار مرا

زانسان كه دلت خواست چناندار مرا

28. معشوق كه عمرش چو غمم باد دراز

امروز تلطّفى بنو كرد آغاز

بر چشم من انداخت دمى چشم و برفت

يعنى كه نكوئى كن و در آب انداز

يعنى جمال خود را كه تمام نيكوئى بود و در ديده پر آبِ من عكس انداخت با آنكه نقش بر آب زد كالنّقش فى ‏الحجر ثابت است تا در بزمِ وصل كه درياى چشم خشك گردد همين نقش نيكو را به خودش پس خواهم داد يعنى چشمم را به چشم او خواهم دوخت تا نقش جمال خودش به چشم خودش باز گردد كه جز در آنجا حيف است .

29. جانا ز كدام دست برخواسته ‏اى

كز طلعت خويش ماه را كاسته ‏اى

خوبان و جهان به عيد رو آرايند

تو عيد بروى خويش آراسته ‏اى

30. دل دست بطره طرب ناورده

جام مَىِ خوشدلى به لب ناورده

افسوس بسر رسيد روز عُمرم

روزى به مراد دل به شب ناورده‏

31. اى مى لب لعل يار ميدار بدست

ز آنرو كه شگرف دارى اينكار بدست

زانشد ز مَىِ لاله قدح برخوردار

كآورد به خون دل لبِ يار بدست

32. آن لعل گرانبها ز كانِ دگر است

وآن دُرِّ يگانه را نشانِ دگر است

انديشه اين و آن خيال من و تو است

افسانه عشق را زبانِ دگر است‏

33. دَه عقل ز نُه رواق و ز هشت بهشت

هفت اخترم از شش جهت اين نامه نوشت

كز پنج حواس و چار اركان و سه روح

ايزد بدو عالم چو تو يك كس نسرشت

نصاب عقول كليّه طوليّه ده است بى‏كم و بيش زيرا افلاك را بيش از نه نتوانستند ثابت كنند و هر فلكى عقلى جدا مى‏خواهد كه سنخ و نحوه وجودش مخصوص خودش باشد (كلّىِ منحصر به فرد) و اين نُه غيرِ عقل اوّلند و مى‏شايد كه عقلى كه مربّى عناصر و مواليد است عقل دهم باشد .و عقل حادى عشر به طورِ استهزاء گفته مى‏شود يعنى او در جائى است كه عقل تمام شده و به او نرسيده و عقول عرضيّه بسيارند و همان ارباب انواع اند كه در اثبات آنها اختلاف است و همه حكماء مثبت آنها نيستند امّا عقول كليّه را همه مثبتند و علّت هشت بودن بهشت و هفت بودن دوزخ را در كتاب عرفان نامه (به طبع رسيده) نوشته ‏ام در فصل نهم .و علّت هفت بودن اختر سيّار حسّ سابقين بود كه بيشتر نديده بودند و اكنون بيشتر مى‏ بينند و باز در تزايدند و علّت شش جهت ابعاد ثلثه جسم است كه هر خطّى از دو طرف تمام مى ‏شود و جسم متناهى شش طرف قهراً پيدا مى ‏كند و اين غير سطوح و كعاب و زوايا است و اين بنابر قول قدماء است كه ابعاد جسميّه را لازم ‏التّناهى مى ‏دانستند و اكنون كه عدم تناهى مسلّم شده حصر شش جهت را بايد مستند به تقاطع ابعاد ثلثه كه در مركز جسم فرض مى ‏شود نمود و حصر 5 حواس استقرائى است نه عقلى و مظنون است نه متيقّن و بعضى مُدركِ اثقال را قوّه‏اى غير قوّه لامسه دانند پس حواسّ شش مى‏ شود و حصر چهار ركن (4 خلط) (4 طبيعت دو فاعله و دو منفعله) مذهب قدماء است و اكنون مسلّم نيست بلكه بيشترند و در تزايدند .

و سه روح آنست كه منحصر به حيوان است :

1- روح نفسانى كه در انسان قوى تر است و

2- روح حيوانى كه در درنده و پرنده قوى تر است و

3- روح طبيعى كه در چرنده قوى ‏تر است و مى‏شايد كه مراد از سه روح سه مولود باشد بنابر آن كه براى جماد جانى معتقد باشيم زائد بر صورت نوعيّه جسميّه و آن جان را مبداءِ خواصِّ آن جماد بدانيم و در نبات كه جان ظاهر است به سبب حركتى كه دارد و نيز تنفّس و تغذّى و خشكيدن .

34. بر روىِ تو زلف را اقامت هوسست

سر فتنه روم را قيامت[10] هوسست

ز ابروى تو محراب نشين شد چشمت

آن كافر مست را امامت[11] هوسست


[1] .مناسبت هر يك از آزاد و فارغ با متعلق خود مخفى نماند و بسى لطف دارد .

[2] .جامه .

[3] . انفطرت

[4] . يعنى مدح يك دين و ذمّ دين ديگر نكند .

[5] .قانون كنجكاوى.

[6] . مكرر شده در اسرار.

[7] . اشاره به آنكه جز جان آنهم جان خودش قابل اين تماشا نيست.

[8] . دادم.

[9] . قاشين قليجى نينيه جاق تير نظر بس بيرباخ گوزليم گورنچه كس يا نه دو شوربدور (كيوان) .

[10] . و شايد مراد عيد قيامت باشد كه در نصارى مرسوم است و سر فتنه روم نصرانى است .

[11] .اشاره به آيه لاتقربوا الصلوة و انتم سكارى .

حکمت خیام

عباس کیوان قزوینی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگو شرکت کنید؟
نظری بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *