سرگذشت شارح در ارشادش

شماره مقاله471

[1]حاصل مقصود آنست كه مدتى به حكم عقل به دنبال علم‏ حكمة رفته تابع برهان شده وادى‏ هاى تحقيق را براستى پيموديم و معنى راستى آنست كه رياست‏ جوئى نكرديم كه پس از استادى آنجا را يك مسلك براى خود اتخاذ نموده عمرى به رياست و خوشگذرانى برهانى علمى بسر بريم مانند خواجه طوسى و حَسَنِ ‏صبّاح و غيرهما بلكه همانكه فهميديم كه اقامه برهان يك تصنع عقلى است كه براى هر دو ضد مى ‏توان اقامه برهان نموده توده را اغفال و مرامات رياست را حاصل نمود و در محكمه ‏وجدان خاص درونى خود محكوم و بيشرف بود (بيشرفى آنست كه پس از انكشاف تصنع بر شخص خودمان باز ادامه تصنّع دهيم و رياست كنيم) پس ناچار ترك رياست نموده به فكر افتاديم كه رقيب حكيم عارف است رو به عرفاء آورده آنها را سنجيديم براستى و حقيقه ديديم كه تصنع آنها بيش از حكيم است زيرا اساس ادعاءشان از اوّل به زور تقليد است كه آن قطب مى ‏گويد بايد تابع شخص من باشى بى‏ برهان و بى ‏كشف و عيان براى خودت كه هنوز قابل نيستى گفتيم كى قابل خواهيم شد و به چه شرط يكى گفت تميز قابليت را من بايد بدهم وقت ندارد تو بايد هر چه خلاف عقل و دين هم از من ببينى سر تسليم پيش اندازى و محض طاعت باشى ما نيز بناچار پذيرفته ادامه خدمت داديم در آن ضمن فهميديم كه قطب منحصر به اين يكى نيست سلاسل بسيارى هستند مكذّب و مكفر يكديگر پس ضمناً قطبى ديگر يافته به او پناهيديم او گفت وقت معين دارد دوازده سال مرا خدمت صادقانه بى ‏برهان كنيد كه خود صاحب كشف و عيان و مانند من قطب خواهيد شد چنانكه من خود نيز به قطب ديگر قرار خدمت 12 سال دادم ولى به دوازده سال نرسيده او امضاءِ قطبيّت من كه اكنون مى ‏بينى نمود تو نيز زير بار 12 سال خدمت بايد بروى كه پيش از اتمام 12 سال حق مطالبه كشف و عيان نداشته باشى شايد استعدادت قوى بود و پيش از انقضاء 12 سال هم نائل به مقصد شدى چنانكه من شدم و اگر 12 سال منقضى شد و به مقصد نرسيدى حق تكذيب مرا و همه سلاسل ديگر را دارى.

پس ما به دل پاك دست ارادت به او داده سر بر خط فرمانش نهاده بى ‏فوت وقت انواع خدمات شاقه مالى و جانى و علمى (چونكه صاحب ثروت بوديم) نموديم چنانكه او در اين 12 سال از پرتو مال هنگفتِ ما و خدمات طاقت ‏فرساى بى ‏گفت ما رواج كامل يافته شهرت گرفته محسود ديگران شد و مريدان با ثروت به سعى ما برايش گرد آمده ثروت ‏هاى بى ‏حساب اندوخت تا آنكه 12 سال منقضى شده او تصديق قطبيّت و كشف و عيان ما را نموده براى ما حوزه و سلسله‏ اى و لقبى خاصّ جدا نموده جمعى از اطراف بلاد رو به ما آوردند سجده‏ كنان ياربّى و الهى ‏گويان و معجزه تراشان تا هفده سال كه قطبيّت ما مانند ساير اقطاب مسلّم و عالم‏گير شد و سلاسل ديگر هم امضاء ما را نمودند.

ما به خود فرو رفتيم و هيچ كشف و عيانى كه وجدان خودمان را قانع سازيم در خود نديديم امّا مريدان از دل و جان تابع و ثروت ‏ها براى ما آماده است .با خود گفتيم كه امروز به همين خوشى و مغلطه مى ‏گذرد اما پس از مرگ جواب خداى بزرگ را كه ما و اقطاب ديگر مدّعى ولايت كلّيه الهيّه از جانب او هستيم چه بايد داد ،پس سالى چند هم به اين حال گذشت كه ظاهراً ما محسود همان قطب مجيز 12 سالى كه تصديق قطبيت استقلالى ما را نمود و اقطاب جزء ديگر كه پائين‏تر از او و از ما هستند هستيم ،امّا به ديده انصاف در خود هيچ نمى‏ بينيم پس نهانى از آن قطب مجيز و ديگران به زبانى استكشاف نموديم گفتند ديگر چه مى‏ خواهيد مقصد همين است كه رسيده و داريد حالا شما در امور دين و علم و دنياى اين چند هزار مريد كه داريد مختاريد هر آنچه حكم نمائيد همان كشف و عيانست و حكم خدا در حق مريدانست و هر رئيسى و قطبى چنانست كه مفتى و قطب و خداى دائره ‏اى و حوزه‏ ايست كه دارد چرا در نعمت خداداد چون و چرا داريد .

آنگاه ما فهميديم كه اعلا درجه عرفان و قطبيّت هم مانند علم و تصنّعِ برهانى و ساير رياسات قانونيست كه بايد رئيس مسَلَّم با اِحساسِ بى ‏لياقتىِ درونىِ خود (كه فرق واقعى كه بيارزد به تعظيمات و اموال مجلوبه مريدان با خود آن ساده‏ دلان ندارد تا بتواند عوض تعظيم و مال رايگان آنها به آنها رساند و درجات ملكوتى به آنها بدهد يعنى آنچه ندارند و به تلاش خود نمى ‏توانند اين بدهد) به روى خود نيارد و رياست را ادامه دهد.

پس از خداى غيبى مدد و ثبات خواسته يكسره ترك شگفت رياسات بى ‏مانند بيرنج پرگنج را نموده از نفس خود بر نفس خود انصاف داده از روى مسندِ قطبيّت مسلّمه برخواسته آن مسند را كه ديگران به جان از ما خريدار بودند از گرد وجود خودمان تكانديم و خود را از مسئوليّت وجدانى نهانى هزاران ساده دل رهانديم .

الأَمرُوا لحكمُ ‏لِلّه والعافيةُ مِنَ ‏اللّهِ والثِقَةُ بالله والتكلان عَلَى ‏اللهِ پس همه اقطاب ما را اَبلَه ناميدند و ما به اين ابلهى خوشيم كه بار مسئوليّتى كه خود معتقديم به دوش ناتوان نكشيم.

اين است سرگذشت عباس كيوان قزوينى كه در مدت هفده سال شمسى قطب و حكمران دوائر عرفان بود ملقب به (منصور على شاه) و مصدر معجزات عظيمه به گمان مريدان و به تصديق ساير اقطاب ولى چون از اول نظرش براستى و حقيقت بود در نادانى و كودنى رياست نماند كه به آن حال بميرد و در محاكم وجدانى بقاء روح محكوم و خالد العذاب گردد.

اينك خادم نوع دانش پژوهان است بى ‏آنكه خود را برتر از پست ‏ترين آنها داند. و دارد تا زنده ‏است بى ‏فوت وقت ديده و دانسته‏ هاى خود را از هر حوزه و سلسله كه چهل سال به خدمت يك يك آنها صميماً مى‏ پرداخت مى‏ نويسد و طبع و نشر مى ‏دهد.

خوشبختى كيوان آنست كه از چند هزار مريد شخصى خودش كسى در قطبيّت او نمرده بود همانكه به ترك رياست خود گفت اعلان كتبى و لفظى هزاران بار نموده يك ‏يك را خبر داد ،بعض آنها گرد آمده فغان‏ ها كشيده فريادها برداشتند و تكليف حاليه خواستند ، كيوان‏ گفت من الغاء لقب منصور على شاه از خود كرده شما را رماندم تا به زير بار تكليف گوئى كه در آن وقت به فضولى و نادانى مى ‏كشيدم نباشم ،دوشم تواناى بار تكليف گوئى را ندارد اگر تكليف خودم را دانم و بجا آرم هنرورم والحمدللّه كه كارى كه هيچ رئيسى نكرده كردم و خود را از مسئوليّت وجدانى رهاندم و به نعمت انصاف از خود دادن متنعم شدم و كسى در تواريخ گذشته و در عصر حاضر داراى چنين نعمت بزرگ نشده ،بلى انصاف ‏هاى كوچك سر زده و همان مزيد رياستشان شده اما انصاف ترك رياست بكلّى و رداء كبرياء را به دست خود از دوش انداختن و پس از 17 سال مسجود بودن مطعون شدن را كسى تا كنون نديده و نشنيده ،و اين غير نزاع اقطاب است با هم در سر قطبيّت چنانكه شرح داده ‏ام در پرسش دوم از دوازده پرسش كتاب بهين سخن كه با رازگشا در يك جلد طبع و نشر يافته در تهران سنه 1350ھ. . ق .


[1] .از اينجا تا آخر شرح احوال كيوان شارح است در تصوفش كه مدتها مريد صوفيان بود و آخر قطب شد پس از هفده سال قطبيت آن را ترك نموده چهار كتاب در ردّ تصوّف نوشت رازگشا- بهين سخن – استوار – جلد دوم كيوان‏نامه و هر چهار را طبع و نشر داد از ثروت خودش .«منه»

عباس کیوان قزوینی

رباعیات خیام

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگو شرکت کنید؟
نظری بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *